محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

713

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دلم را در آورد و من او را همى نگريستم و دل را بشكافت و خونى سياه از آن بر - آورد و بينداخت و به دست راست خويش پرداخت ، گويى چيزى از آن مىگرفت و انگشترى از نور به دست وى بود كه بيننده را خيره مىكرد و دل مرا با آن مهر زد كه پر از نور شد و روزگارى دراز خنكى مهر را در دل خويش مىيافتم ، آنگاه سومى به رفيق خويش گفت : « پس برو » و دست خويش را از سينه تا تهيگاه من كشيد و به اذن خداى تعالى شكاف التيام يافت ، پس از آن دست مرا بگرفت و به ملايمت به پا داشت و به آن كس كه دل مرا شكافته بود گفت : « او را با ده تن از امتش وزن كن » و وزن كردند و من بيشتر بودم گفت : « او را با صد تن از امتش وزن كن » و وزن كردند و من بيشتر بودم باز گفت : « او را با هزار كس از امتش وزن كن » و وزن كردند و بيشتر بودم گفت : « بس كنيد كه اگر او را با همه امتش وزن كشيد بيشتر باشد . » آنگاه مرا در آغوش گرفتند و سر و پيشانيم ببوسيدند و گفتند : « اى محبوب بيم مدار كه اگر دانى چه نيكيها براى تو خواهند ، خوشدل شوى . » گويد و در آن حال بوديم كه قوم همگى بيامدند و مادر شيريم پيش قوم بود و بانگ مىزد : « پسر ناتوانم . » و آنها مرا بگرفتند و ببوسيدند و گفتند : « چه خوش با تو آن كه تو باشى » آنگاه مادرم گفت : « پسر تنهاى من . » و آنها مرا بگرفتند و سر و پيشانيم ببوسيدند و گفتند : « چه خوش تنها كه تو باشى و تنها نباشى كه خدا و فرشتگان وى و مؤمنان زمين با تواند . » و مادرم بانگ زد : « اى يتيم من از ميان يارانت ترا نا توان ديدند و خواستند بكشند . » و آنها مرا بگرفتند و به سينه چسبانيدند و سر و پيشانى ببوسيدند و گفتند : « چه خوش يتيم كه تو باشى كه پيش خدا حرمت بزرگ دارى ، ندانى كه چه نيكيها براى تو خواهند . » آنگاه مرا به لب دره آوردند و چون مادر شيريم مرا بديد گفت : « پسرم ، ترا