محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

397

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بود كه از ياد نبرد و چون آن را مىديد دستش مىلرزيد . گويند : سبب بليهء وى آن بود كه روزى با خويشتن گفت تواند روزى بگذارند و گناهى از او سر نزند و روزى كه آن ماجرا شد روزى بود كه پنداشت بى گناه بسر تواند برد . ذكر گويندهء اين سخن : از حسن روايت كرده‌اند كه داود ايام را چهار قسمت كرده بود : روزى براى زنان بود ، و روزى براى عبادت ، و روزى براى داورى بنى اسرائيل ، و روزى خاص بنى اسرائيل بود كه با آنها سخن مىكرد و سخنانشان را مىشنيد . يكى از آن روزها كه خاص بنى اسرائيل بود از اين باب سخن رفت كه آيا تواند بود كه انسان روزى را بى ارتكاب گناه به سر برد ، و داود در دل گذرانيد كه چنين كند و چون روز عبادت وى رسيد در ببست و گفت كس پيش وى نشود و به تورات پرداخت و در آن اثنا كه قرائت قرآن مىكرد ، كبوترى طلائى كه از همه رنگهاى نكو چيزى داشت پيش روى وى افتاد و برفت تا آن را بگيرد و كبوتر پرواز كرد ولى چندان دور نرفت كه او را نوميد كند و داود به دنبال كبوتر رفت تا زنى را بديد كه شستشو مىكرد و از خلقت و زيبايى وى به شگفت آمد . و چون زن ، سايهء داود را بر زمين بديد ، مو بيفشاند و تن بپوشاند ، و اين رفتار فريفتگى داود را بيشتر كرد ، و شوهر زن را با سپاهى فرستاده بود و به دو نوشت كه به فلان مكان رود و جايى بود كه زنده باز نميتوانست گشت . گويد : و شوهر زن برفت و كشته شد و داود از او خواستگارى كرد و به زنى گرفت . قتاده گويد : شنيده‌ايم كه آن زن مادر سليمان بود .