محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

702

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يك پنجم و از ولايت يك ششم ، و باج سرانه مقدار معين بود . و شاه قباد پسر فيروز در اواخر پادشاهى خويش بگفت تا زمين را از دشت و كوه مساحى كنند تا خراج آن معين باشد و مساحى شد ولى قباد از آن پيش كه كار مساحى به سر رسد بمرد . و چون كسرى پسر قباد به پادشاهى رسيد بگفت تا كار را به سر برند و نخل و و زيتون و سرها را شماره كنند . سپس به دبيران خويش بگفت تا خلاصهء آن را استخراج كردند ، آنگاه بار عام دارد و به دبير خراج خويش بفرمود تا آنچه را دربارهء محصول زمين و شمار نخل و زيتون و سر به دست آمده بود براى آنها بخواند و بخواند . پس از آن كسرى گفت : « مىخواهيم كه بر هر جريب نخل و زيتون و بر هر سر خراجى مقرر داريم و بگوييم تا به سه قسمت در سال بگيرند و در خزانهء ما مالى فراهم آيد كه اگر در يكى از مرزها يا يكى از ولايات خللى افتاد كه محتاج به مقابله يا فيصل آن شديم مال آماده باشد و حاجت به خراج گرفتن نباشد شما در اين باب چه انديشه داريد ؟ » هيچكس از حاضران مشورتى نداد و كلمه اى نگفت و كسرى اين سخن را سه بار گفت و يكى از آن ميان برخاست و گفت : « اى پادشاه كه خدايت عمر دهاد چگونه بر تا كى كه بميرد و كشتى كه بخشكد و نهرى كه فرو رود و چشمه يا قناتى كه آب آن ببرد خراج دايم توان نهاد ؟ » كسرى گفت : « اى مرد شوم از چه طبقه مردمى ؟ » گفت : « از دبيرانم . » كسرى گفت : « او را با دواتها بزنيد تا بميرد . » و دبيران بخصوص او را بزدند كه در پيش كسرى از راى او بيزارى كرده باشند . آنگاه كسرى تنى چند از صاحبنظران نيكخواه را برگزيد و بگفت تا در