محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
680
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خزاعى ابن حزابة ذكوانى سلمى با تنى چند از قوم وى و برادرش قيس بن خزاعى از آن جمله بودند و در آن هنگام كه به در ابرهه بودند عيد او فرا رسيد و از غذاى خويش كه تخم گوسفند بود براى آنها فرستاد . و چون غذاى ابرهه را براى آنها آوردند گفتند : « به خدا اگر اين را بخوريم تا زنده باشيم عربان عيب ما گويند . » و محمد بن خزاعى برخاست و پيش ابرهه رفت و گفت : « اى پادشاه اين روز عيد ماست كه در آن جز دنده و دست نخوريم . » ابرهه گفت : « آنچه خواهيد براى شما مىفرستم . غذاى خويش را از روى احترام براى شما فرستادم كه پيش من منزلتى داريد . » آنگاه ابرهه محمد بن خزاعى را تاج داد و امير قوم مضر كرد و گفت تا ميان مردم بگردد و آنها را به زيارت كليسايى كه بنيان كرده بود دعوت كند و محمد بن - خزاعى برفت تا به سرزمين بنى كنانه رسيد و مردم تهامه از كار وى خبر داشتند كه آمدنش براى چيست و يكى از هذيل را كه عروة بن حياض غلاصى نام داشت فرستادند كه تيرى بينداخت و او را بكشت و قيس بن خزاعى با محمد بود و چون برادر را كشته ديد بگريخت و پيش ابرهه رفت و كشته شدن برادر را با وى بگفت و خشم و كينه ابرهه بيفزود و سوگند ياد كرد كه به بنى كنانه حمله برد و خانه را ويران كند . هشام بن محمد كلبى گويد : وقتى نجاشى از ابرهه خشنود شد و او را در عملش واگذاشت كليساى صنعا را بساخت و بنايى عجيب بود كه كس مانند آن نديده بود و با طلا و رنگهاى شگفت آورد بر آورد و به قيصر نوشت و خبر داد كه مىخواهد در صنعا كليسايى بسازد كه اثر آن پايدار ماند . و در اين كار از او كمك خواست و نجاشى صنعتگر و موزائيك و مرمر براى او فرستاد و چون بنا بسر رفت ، به نجاشى نوشت كه مىخواهم حج گزاران عرب را سوى آن بگردانم و عربان اين را بشنيدند و سخت بزرگ شمردند و تاب نياوردند و يكى از بنى مالك بن كنانه برفت تا به يمن رسيد و به معبد در آمد و در آن كثافت كرد و ابرهه خشمگين شد و دل به غزاى مكه