محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
676
تاريخ الطبرى ( فارسي )
هر گوشه رسيده بود كه در ولايت خويش همه گاوان سياه را بكشند و حبشيان را بكشتند كه جز اندكى نماند . و چون نجاشى از كار ذو نواس خبر يافت هفتاد هزار كس سوى او فرستاد با دو سالار كه يكيشان ابرهة الاشرم بود و چون به صنعا رسيدند و ذو نواس ديد كه تاب ايشان ندارد بر اسب خويش نشست و به دريا زد و در آن فرو شد و روزگار او به سر رفت و ابرهه پادشاه صنعا و ولايات يمن شد و چيزى براى نجاشى نفرستاد و به دو گفتند كه ابرهه از اطاعت تو بدر شده و پندارد كه به خويشتن بى نياز تواند بود . نجاشى سپاهى سوى ابرهه فرستاد كه سالار آن مردى به نام ارياط بود و چون به يمن رسيد ابرهه به دو پيغام داد كه من و تو از يك دين و دياريم و بايد اهل ديار و دين خود را كه همراه داريم پاس بداريم . اگر خواستى جنگ تن به تن كنيم و هر كه بر حريف خويش چيره شد پادشاهى از او باشد و حبشيان در ميانه كشته نشوند . ارياط بدين رضا داد و ابرهه دل به مكارى داشت و جايى را وعده گاه نهادند كه آنجا رو به رو شوند و يكى از غلامان خويش را كه ارنجده نام داشت در گودالى نزديك وعده گاه به كمين ارياط نهاد . و چون رو به رو شدند ارياط پيشدستى كرد و ابرهه را با نيزه كوتاه خود بزد و نيز از سر او بگذشت و نرمى بينى او را بدريد و اشرم از آن نام يافت كه شرم دريدن بين باشد . و ارنجده از گودال برخاست و ضربتى به ارياط زد كه كارگر شد و او را بكشت و ابرهه به ارنجده گفت : « هر چه خواهى بخواه . » ارنجده گفت : « هيچ زنى در يمن پيش شوهر نرود مگر آنكه نخست پيش من آيد . » ابرهه گفت : « چنين باشد . »