محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
393
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيمبر گفت : « بفرست بيايد . » و چون داود بيامد جوانى سرخروى بود و روغن مقدس به دو ماليد و به پدرش گفت : « اين را مكتوم دار كه اگر طالوت خبر شود او را بكشد . » و جالوت با قوم خويش سوى بنى اسرائيل آمد و اردو زد و طالوت نيز با بنى اسرائيل برفت و اردو زد و آمادهء پيكار شدند . آنگاه جالوت كس پيش طالوت فرستاد كه چرا قوم من و قوم تو كشته شوند . به جنگ من بيا يا هر كه را خواهى به جنگ من فرست . اگر ترا كشتم پادشاهى از آن من باشد و اگر تو مرا كشتى پادشاهى از آن تو باشد . پس از آن طالوت كس فرستاد كه در اردوى وى بانگ زد كى به جنگ جالوت ميرود ؟ و دنبالهء روايت و حكايت طالوت و جالوت و كشته شدن وى به دست داود و رفتار طالوت با داود چنانست كه گفتهايم . ابو جعفر گويد : از اين روايت معلوم توان داشت كه خداوند عز و جل پيش از آنكه داود جالوت را بكشد و پيش از آنكه طالوت آهنگ كشتن او كند پادشاهى به او داده بود . ولى روايتهاى ديگر چنان بود كه داود پس از كشته شدن طالوت و پسرانش به پادشاهى رسيد . از وهب بن منبه روايت كردهاند كه وقتى داود جالوت را بكشت و سپاه وى هزيمت شد مردم گفتند : داود قاتل جالوت است . و طالوت خلع شد و مردم به داود اقبال كردند و ديگر نامى از طالوت شنيده نشد . گويد : چون بنى اسرائيل بر داود گرد آمدند خداوند زبور را به وى فرستاد و صنعت آهن آموخت و آهن را براى وى نرم كرد و كوهها و پرندگان را بگفت كه وقتى تسبيح كند با وى هماهنگ شوند و چنان كه گفتهاند خدا عز و جل هيچيك از مخلوق خويش را چنان صوت خوش نداده بود و وقتى زبور مىخواند وحش