محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
640
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دارد كه بايد بيش از ديگران نسبت به آن حق ندارد . فرو مايگان اين را پسنديدند و غنيمت شمردند و همدل مزدك و ياران وى شدند و بليهء مردم شدند و كارشان قوت گرفت ، تا آنجا كه به خانهء كسان در مىشدند و خايه و زن و مال مىگرفتند كه ياراى مقاومت نبود . و قباد را به ترويج اين روش وا داشتند و به خلع تهديد كردند ، و چيزى نگذشت كه كس فرزند خويش نشناخت و فرزند ، پدر خويش ندانست و هيچكس مالك چيزى نبود ، و قباد را به جايى بردند كه كس به دو دسترس نداشت و برادر وى را كه جاماسب نام داشت به جايش نشاندند و به قباد گفتند در ايام گذشته گنه كرده اى و پاك نشوى مگر آنكه زنان خويش را همگانى كنى و خواستند وى را سر ببرند و قربان آتش كنند . و چون زرمهر پسر سوخرا چنين ديد با بزرگانى كه همدست وى بودند قيام كرد و از جان گذشت و بسيار كس از مزدكيان بكشت و قباد را به پادشاهى پس آورد و جاماسب را بر كنار كرد ، پس از آن مزدكيان قباد را بر ضد زرمهر ترغيب كردند تا وى را بكشت . و قباد از پادشاهان خوب پارسيان بود تا وقتى مزدك وى را به آن كارها واداشت و ولايت آشفته شد و كار مرزها تباهى گرفت . بعضى مطلعان اخبار پارسيان گفتهاند كه بزرگان پارسى قباد را به زندان كردند به سبب آنكه پيرو مزدك شده بود و با دعوت وى همدلى داشت و برادرش جاماسب پسر فيروز را به جاى وى به پادشاهى برداشتند و خواهر قباد به زندان رفت و خواست پيش او شود و زندانيان مانع شد و طمع در او بست و قصد خويش با وى بگفت . خواهر قباد گفت كه با هوس وى مخالف نيست و اجازه يافت تا به زندان درآيد و روزى پيش قباد ببود و بگفت تا وى را در يكى از فراشها كه در زندان داشت به - پيچند و يكى از غلامان وى كه نيرومند و خود دار بود آن را بر گرفت تا از زندان در آيد . و چون غلام به زندانيان گذشت پرسيد كه چيست و چيزى نيارست گفت . و