محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
638
تاريخ الطبرى ( فارسي )
داشت كه زر مهر پسر سوخرا از آن جمله بود و شوق آميزش در قباد بجنبيد و شوق خويش را با زرمهر بگفت و خواست تا زنى صاحب نسب براى وى بجويد و زرمهر چنان كرد و سوى زن صاحبخانهء خويش رفت كه شوهرش يكى از چابكسواران بود و دخترى دوشيزه داشت كه بسيار زيبا بود و دربارهء دختر با وى سخن كرد ، و گفت كه وى را پيش قباد فرستد و زن قصه با شوهر بگفت و زرمهر همچنان زن و شوهر را ترغيب كرد تا چنان كردند و دختر پيش قباد شد و نام وى نيوندخت بود و قباد همانشب با وى در آميخت و انوشيروان را بار گرفت و بگفت تا جايزهء نيكو به دو دهند و عطاى شايسته داد . گويند : مادر دختر وضع قباد را از او پرسيد و پاسخ داد كه چيزى نداند جز اينكه تن پوش وى زربفت بود و مادر بدانست كه وى از ابناى ملوك است و خرسند شد . قباد سوى خاقان رفت و چون به نزد وى رسيد گفت كه با برادر در كار پادشاهى اختلاف كرده و مغلوب شده و به طلب كمك آمده است . خاقان وعدهء نيك داد ، و قباد چهار سال پيش خاقان ببود و انجام وعده به طفره گذشت . و چون مدت دراز شد قباد كس پيش زن خاقان فرستاد و خواست كه وى را فرزند خويش شمارد و با شوهر خود سخن كند و انجام وعده را بخواهد ، و زن چنان كرد و پيوسته با خاقان سخن داشت تا وى سپاهى همراه قباد بفرستاد و قباد با سپاه بيامد و چون به حدود نيشابور رسيد از مردى كه دختر را پيش وى آورده بود از كار دختر پرسيد و او از مادر دختر پرسيد و خبر آورد كه پسرى آورده است . قباد فرمان داد تا دختر را پيش وى آرند . و او بيامد و انوشيروان را همراه داشت كه به دنبال خويش مىكشيد ، و چون پيش قباد شد از قصه پسر پرسيد ، و گفت كه پسر فرزند اوست ، و پسر به صورت و جمال همانند وى بود .