محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

630

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و مردم اردشيرخره و فيروز اين را حادثه اى عظيم شمردند . و او به خداوند بناليد كه رحمت خويش از او و رعيت او دريغ ندارد و باران ببارد و خداى اجابت كرد و ولايت مانند پيش پر آب شد و درختان جان گرفت . فيروز بگفت تا به رى شهرى بسازند و آن را فيروز نام كرد ، و ما بين گرگان و دربند صول نيز شهرى بساختند و آن را روشن فيروز نام كرد و در آذربايجان نيز شهرى بساختند و آن را شهرام فيروز نام كرد و چون قلمرو وى احيا شد و پادشاهى او استوار شد و دشمنان را بكشت و مغلوب كرد ، و از بنيان اين سه شهر فراغت يافت با سپاه خويش سوى خراسان رفت و آهنگ جنگ اخشنوار شاه هيطاليان داشت و چون اخشنوار خبر يافت سخت بيمناك شد . گويند : يكى از ياران اخشنوار جان خويش را در اختيار او نهاد و گفت : « دو دست و دو پاى مرا قطع كن و به راه فيروز بيفكن و با عيال و فرزند من نيكى كن . » مقصود وى از اين كار حيله با فيروز بود و اخشنوار با وى چنان كرد و به راه فيروز افكند و چون فيروز بر او بگذشت سبب ندانست و قصهء او پرسيد كه گفت : « اخشنوار اين كار كرد از آن رو كه گفتم تاب فيروز و سپاه پارسيان ندارى . » فيروز بر او رأفت كرد و رحمت آورد و بگفت تا وى را همراه بردارند . و آن مرد به فيروز گفت كه از روى نيكخواهى ، او و همراهانش را به راهى كوتاه راهبر مىشود كه تا كنون كس از آن راه سوى شاه هيطاليان نرفته باشد . و فيروز فريب خورد و سپاه را از راهى كه وى گفته بود ببرد و بيابان پس از بيابان درنورديد و چون از تشنگى شكايت مىكردند مىگفت نزديك آيند و انتهاى بيابان نزديك است و چون آنها را به جايى رسانيد كه اطمينان يافت پس رفتن و پيش رفتن نتوانند كار خويش را نمايان كرد و ياران فيروز به دو گفتند : « اى پادشاه ما به تو گفتيم كه از اين مرد حذر بايد كرد و نكردى و اكنون بايد پيش رويم تا به دشمن برخوريم . » و برفتند و بيشترشان از تشنگى جان بدادند و فيروز و آنها كه رهايى يافته