محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
624
تاريخ الطبرى ( فارسي )
داد و به صف خاصان خويش آورد و بزرگفر مدار كرد و به دو گفت كه سوى ديار هند مىرود تا اخبار آن بداند و تدبير كند تا چيزى از آن مملكت را به مملكت خويش بپيوندد و چيزى از خراج مردم خويش را سبك كند و وى را آنچه بايسته بود داد و برفت و ناشناس به سرزمين هند درآمد و مدتى ببود و كس از مردم آنجا از كار وى نپرسيد ولى از چابكسوارى و دليرى وى در جنگ درندگان و جمال و كمال خلقت وى به شگفت بودند و چنين بود تا خبر يافت كه در گوشه اى از سرزمين آنها فيلى هست كه راه بسته و بسيار كس بكشته و از يكى خواست كه جاى فيل را به وى بنمايد تا آن را بكشد و خبر به شاه رسيد او را بخواند و يكى را همراه فرستاد كه خبر وى بيارد و چون بهرام و فرستادهء شاه به جنگل مقر فيل رسيدند ، فرستاده بالاى دخترى شد كه كار بهرام را ببيند و بهرام به جستجوى فيل رفت و بانگ زد و فيل بيامد و كف به دهان آورده بود و صدايى بزرگ و منظرى هولانگيز داشت و چون نزديك بهرام رسيد تيرى به آن زد كه ميان دو چشمش خورد و چنان فرو رفت كه نزديك بود ديده نشود و باز تير انداخت تا نزد فيل رسيد و برجست و خرطوم آن بگرفت و سخت بكشيد و فيل به زانو در آمد و همچنان ضربت به آن زد تا جان بداد و سر فيل را ببريد و به دوش كشيد و برفت تا به راه رسيد و فرستادهء شاه وى را مىديد . و چون فرستاده بازگشت حكايت با شاه بگفت كه از دليرى و جرئت وى به شگفت آمده و عطاى بزرگ داد و از كار وى پرسيد و بهرام گفت : « من از بزرگان پارسيانم و شاه پارسيان بر من خشم آورد و از او به پناه تو آمدم . » و اين شاه را دشمنى بود كه با وى بر سر شاهى منازعه داشت و با سپاه فراوان سوى وى آمده بود و سخت بيمناك بود كه از قدرت وى خبر داشت ، و شاه حريف از او اطاعت و خراجگزارى مىخواست و شاه يار بهرام سر پذيرفتن داشت ، ولى بهرام وى را منع كرد و گفت كه كار وى را فيصل مىدهد . و شاه از