محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

614

تاريخ الطبرى ( فارسي )

زايچهء وى را معين كنند و سرنوشت وى را بگويند . منجمان درجهء خورشيد بگرفتند و طالع نجوم بديدند و به يزدگرد گفتند كه خداى پادشاهى پدر به بهرام دهد و رضاع وى جايى باشد كه پارسيان ساكن نباشند و بهتر آنست كه بيرون ديار خويش تربيت بيند و يزدگرد انديشيد كه رضاع و تربيت وى را به عربان يا روميان يا غير پارسيانى كه به دربار وى بودند واگذارد و سرانجام عربان را براى تربيت و پرستارى وى برگزيد و نعمان بن منذر را خواست و او را سرپرست بهرام كرد و گرامى داشت و شاه عرب كرد و دو مرتبهء و الا به او داد كه يكى را : « رام ابزود يزدجرد » گفتند يعنى : خرسندى يزدجرد بيفزود . و ديگرى را « مهشت » گفتند يعنى : بهترين برگزيده . و بگفت تا به اندازهء منزلت و استحقاق مرتبت وى حله و خلعت دهند . و فرمان داد تا بهرام را به ديار عرب برد . و منذر او را به محل خويش برد و براى رضاع وى سه زن خوش بنيه و هوشيار و تربيت شده از بزرگزادگان برگزيد كه دو تن از عرب بودند و يكى از عجم بود و بگفت تا جامه و فرش و خوردنى و آب و هر چه بايسته بود بدهند . و سه سال او را به نوبت شير دادند و به سال چهارم از شير باز گرفتند . چون بهرام پنج ساله شد به منذر گفت : « دو ادب آموز دانا و مجرب بيار كه مرا نوشتن و تيراندازى و قانون آموزند . » منذر گفت : « هنوز خردسالى و وقت تعليمت نرسيده ، اينك به كار كودكان نورس مشغول باش تا به سنى برسى كه تاب ادب آموختن به يارى و كس بيارم كه هر چه خواستى به تو آموزد . » بهرام گفت : « من خردسالم اما عقل مجرب دارم و تو سالخورده اى اما عقل خرد دارى مگر ندانى كه هر چه را از پيش بجويند به وقت بيابند و هر چه را به وقت نجويند به وقت نيابند ، و هر چه را كه نجويند هرگز نيابند ، من شاهزاده‌ام و به اذن