محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
388
تاريخ الطبرى ( فارسي )
او به من دست يافت و از من دست بداشت . » پس از آن روزى طالوت سوار شد و طالوت را بديد كه با كسان مىرفت و طالوت بر اسب بود و با خود گفت : « امروز داود را مىكشم . » و چنان بود كه وقتى داود بترسيدى كس به او نرسيدى . و طالوت به دنبال وى دويد و داود بترسيد و بدويد و به غارى در آمد و خدا به عنكبوت وحى كرد و بر در آن خانه اى تنيد و چون طالوت به غار رسيد و تار عنكبوت را بديد گفت : « اگر به غار در آمده بود خانهء عنكبوت را دريده بود . » و از آنجا برگشت . و دانايان بنى اسرائيل ، طالوت را در مورد داود ملامت كردند ، و هر كه مىخواست طالوت را از داود باز دارد او را مىكشت و خدا او را به كشتن دانايان قوم بر انگيخت ، و در بنى اسرائيل دانائى نماند كه او را نكشت تا زنى را بياورد كه اسم اعظم مىدانست و به جلاد فرمان داد او را بكشد ولى جلاد او را نكشت و گفت : « شايد به دانايى نياز افتد . » و او را رها كرد . پس از آن نيت توبه در دل طالوت افتاد و پشيمان شد و بگريست تا مردم بر او رحم آوردند و هر شب سوى گورها مىشد و مىگريست و بانگ مىزد شما را به خدا هر كه داند كه مرا توبه هست بگويد ، و چون اين سخن بسيار گفت يكى از ميان گورها ندا داد كه اى طالوت همين بس نبود كه ما را بكشتى و اينك مردگان ما را آزار مىدهى ! و غم و گريهء او فزون شد . و جلاد بر طالوت رحمت آورد و با وى سخن كرد و گفت : « ترا چه مىشود ؟ طالوت گفت : آيا در زمين دانايى هست كه با من بگويد آيا مرا توبه هست ؟ جلاد گفت : « دانى كه مثل تو چون است ، چون پادشاهى است كه شبانگاه به دهكده اى در آمد و خروس بانگ زد و بانگ آن را به فال بد گرفت و گفت هر چه خروس در دهكده هست بكشند ، و چون خواست بخوابد گفت : وقتى خروس بانگ برداشت ما را بيدار كنيد ، تا به راه افتيم . به دو گفتند : مگر خروسى به جا گذاشتى