محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
611
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد العزى بن امرؤ القيس كلبى نيز شعرى در اين باب دارد . و قصه چنان بود كه وى اسبهايى به حارث بن ماريه غسانى هديه كرد و پيش او رفت و اسبان را بپسنديد و فريفتهء عبد العزى و صحبت وى شد و شاه را پسرى بود كه در بنى حميم بن عوف از تيرهء بنى عبد ود از قبيلهء كلب به رضاع بود و مارى او را گزيده بود و شاه پنداشت كه او را كشتهاند و به عبد العزى گفت : « اين قوم را پيش من آر . » عبد العزى گفت : « اينان مردمى آزادهاند و من به نسب و عمل بر آنها برترى ندارم . » حارث گفت : « يا بيارشان و يا چنين و چنان كنم » عبد العزى گفت : « از عطاى تو اميدها داشتم كه عقوبت تو حايل آن شد » و دو پسر خويش شراحيل و عبد الحارث را بخواست و با آنها شعرى به قوم خويش نوشت به اين مضمون : « مرا پاداش سنمار داد » « و خدا او را سزاى بد دهد » « و سمنار را گناهى نبود » « جز آنكه بيست سال بنيان برآورد » « و آجر و ملاط به كار برد » « و چون بنا بالا رفت » « و مانند كوهى سربلند شد » « و سمنار پنداشت كه عطاها دارد » « و دوستى و تقرب يافته است » « گفت : اين ناكس را از بالاى برج بيندازيد » « و حقا اين از همه عجايب عجيبتر بود » « مرا نيز به نزد آل جفنه گناهى نبود »