محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
594
تاريخ الطبرى ( فارسي )
چهره اى زيبا ديد و چيزى نگذشت كه چوپانان بيامدند و شاپور دربارهء آن زن بپرسيد و يكيشان وى را دختر خويش خواند و شاپور خواست كه او را زن خويش كند و چوپان پذيرفت و شاپور او را به مقر خويش برد و بگفت تا پاكيزه كنند و لباس بپوشانند و بيارايند و خواست با وى در آميزد و چون با وى به خلوت شد و آنچه مرد از زن خواهند از او خواست امتناع كرد و در كشاكش بر هرمز چيره شد و وى را از نيروى خويش به شگفت آورد و چون اين كار دراز شد شاپور حيرت كرد و كنجكاو شد و زن بگفت كه دختر مهرك است و چنان كرد كه از آسيب اردشير در امان ماند و شاپور با او پيمان كرد كه كارش را نهان دارد و با او بياميخت و هرمز را بياورد و كارش همچنان نهان ماند و سالها سپرى شد . و چنان شد كه روزى اردشير بر نشست و سوى خانهء شاپور شد كه مىخواست چيزى با او بگويد و ناگهانى در آمد و چون آرام گرفت هرمز درآمد و بزرگ شده بود و چوگانى به دست داشت و با آن بازى مىكرد و به دنبال گوى بانگ مىزد و چون اردشير او را بديد حيرت كرد و نشانه هاى او را بديد و كيانيان در خاندان اردشير مشخص بودند كه از خوبى صورت و درشتى اندام و ديگر خصايص تن ، نشانه ها داشتند . و اردشير او را پيش خواند و از شاپور دربارهء وى پرسيد و او به رسم اقرار به گناه به رو افتاد و پدر را از حقيقت كار آگاه كرد ، و اردشير خرسند شد و به دو گفت : « پيشگويى منجمان دربارهء نسل مهرك كه يكى از آنها به پادشاهى ميرسد محقق شد كه نظر به هرمز داشتهاند كه از نسل مهرك بود . » و دلش آرام گرفت و نگرانى از خاطر وى برفت . و چون اردشير درگذشت و پادشاهى به شاپور رسيد هرمز را ولايت خراسان داد و وى را آنجا فرستاد كه در كار خويش استقلال نشان داد و شاهان مجاور را سركوب كرد و سخت جبارى كرد . و فتنه گران براى شاپور خبر آوردند و او را به اين توهم انداختند كه اگر هرمز را