محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
386
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پادشاهى بود ، كه ما به شاهى از او سزاوارتريم كه او را گشادكى مال نيست ، گفت : خدا او را از شما برگزيد و وى را به دانش و تن بزرگى افزود . سدى گويد : وقتى بنى اسرائيل با جالوت و سپاهش روبرو شدند گفتند : « خدايا صبرى به ما عطا كن . » در آن روز پدر داود با سيزده پسر خود جزو عابران نهر بود ، و داود از همه پسران كوچكتر بود و چنان شده بود كه روزى داود پيش پدر آمد و گفت : « با فلاخن خود هر چه را بزنم بيندازم . » پدر گفت : « اى پسر ترا مژده باد كه روزيت را در فلاخن نهادهاند . » و بار ديگر پيش پدر آمد و گفت : « به كوهستان رفتم و شيرى بديدم و بر آن نشستم و گوشهايش را بگرفتم و مرا نينداخت » . پدر گفت : « پسر ! تو را مژده باد كه خدايت اين بركت داده است . » و روز ديگر پيش پدر آمد و گفت : « پدر ! ميان كوهها رفتم و تسبيح گفتم و كوهها با من تسبيح كردند . » پدر گفت : « پسر ! ترا مژده باد كه خدايت اين بركت داده است . » و داود چوپان بود و پدر او را به فراهم آوردن خوراكى براى خود و برادران وا گذاشته بود و پيمبر بنى اسرائيل شاخى بياورد كه روغن در آن بود با زره آهنين و به طالوت داد و گفت : « كسى كه جالوت را ميكشد اين شاخ را بر سر نهد و بجوشد تا روغن از آن بريزد اما بر چهره اش روان نشود و بر سر وى چون تاج باشد زره را بپوشد و اندازهء وى باشد . » و طالوت بنى اسرائيل را بخواست و با شاخ و زره امتحان كرد و هيچكس چنان نبود كه پيمبر گفته بود ، و چون كس نماند به پدر داود گفت : « آيا پسرى دارى كه نيامده باشد ؟ » گفت : « آرى پسرم داود مانده كه براى ما خوراكى بياورد . » و چون داود بيامد در راه از سه سنگ گذشت كه با وى سخن كرد كه اى