محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
574
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « كى مرده اى . » گفت : « در فلان و فلان وقت » و بدانستند كه چهار صد سال پيش مرده بود و چون شاه و ياران وى اين بديدند گفتند : « همه اقسام شكنجه به او دادهايد مگر گرسنگى و تشنگى . » و اين شكنجه را نيز به او دادند و وى را به خانهء پيرزنى فرتوت و فقير بردند و پير زن پسرى كور و شل داشت و وى را در خانه بداشتند كه غذا و آب از جايى به او نمىرسيد . و چون جرجيس گرسنه شد به پير زن گفت : « غذا و آب پيش تو يافت مىشود ؟ » زن گفت : « نه ، به حق كسى كه به دو قسم مىخوريد از فلان و فلان وقت خوردنى نداشتهايم اينك بيرون شوم و چيزى براى تو بجويم . » جرجيس به دو گفت : « خدا را مىشناسى ؟ » « زن گفت : نه . » و جرجيس وى را سوى خدا خواند و زن تصديق او كرد و برفت تا چيزى بجويد و ستونى از چوب خشك در خانه بود كه چوبهاى خانه بر آن تكيه داشت و جرجيس به دعا پرداخت و چيزى نگذشت كه ستون خشك سبز شد و همه بارهاى خوردنى بياورد حتى لوبيا و لبا . ابو جعفر گويد لبا گياهى است كه در شام رويد و دانهء آن را بخوردند . و از ستون شاخى برآمد و بر خانه و اطراف سايه انداخت . جرجيس هر چه خواست به فراوانى بخورد و چون زن بيامد و ديد كه پس از رفتن او در خانه اش چه رخ داده گفت : « به كسى كه در خانهء گرسنگى خوردنى به تو داد ايمان دارم ، از اين پروردگار بزرگ بخواه كه پسر مرا شفا دهد . » جرجيس گفت : « پسر را نزديك من آر . »