محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

563

تاريخ الطبرى ( فارسي )

زن وى رفتند و مزدى براى او نهادند . زن گفت : « من او را براى شما مىبندم . » و ريسمانى محكم به دو دادند و گفتند : « وقتى بخفت دست وى را به گردن ببند تا بياييم و او را بگيريم . » و چون شمشون بخفت زن دست وى را با ريسمان به گردن بست و چون بيدار شد ريسمان را با دست خويش بكشيد كه از گردنش بيفتاد و به زن گفت : « چرا چنين كردى ؟ » زن گفت : « خواستم قوت تو را بيازمايم كه هرگز چون تو نديده‌ام . » و كس پيش قوم فرستاد و گفت : « وى را با ريسمان بستم اما سودى نداشت . » و غلى آهنين فرستادند و گفتند : « وقتى بخفت غل را به گردن او بنه . » و چون شمشون بخفت زن غل آهنين را به گردن وى نهاد و محكم كرد . و چون شمشون بيدار شد غل را بكشيد و از دست وى بيفتاد و به زن گفت : « چرا چنين كردى ؟ » زن گفت : « خواستم قوت تو را بيابم كه هرگز چون تو در دنيا نديده‌ام ، آيا در جهان چيزى نيست كه بر تو چيره شود . » گفت : « فقط يك چيز هست . » گفت : « و آن چيست ؟ » گفت : « با تو نگويم . » و زن همچنان اصرار كرد . و شمشون كه موى بسيار داشت به وى گفت : « مادرم مرا نذر كرده و چيزى بجز مويم مرا نبندد و بر من چيره نشود . » و چون شمشون بخفت زن دست او را با موى سرش به گردن بست كه بسته ماند و كس پيش قوم فرستاد كه بيامدند و او را بگرفتند و بينىاش ببريدند و چشمانش را كور كردند و براى ديدن مردم پيش مناره اى بداشتند و مناره اى ستوندار بود و