محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

383

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و باز سه هزار و ششصد و هشتاد و چند كس باز گشتند و سيصد و نوزده كس به شمار جنگاوران بدر با وى بماندند . از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه عيلى مربى شموئيل دو پسر جوان داشت كه در كار قربان بدعت آوردند ، رسم بود كه قربان را براى تقسيم به دو قلاب مىآويختند و هر چه بر آن ميماند نصيب كاهن بود و دو پسر وى قلابها نهادند . و نيز وقتى زنان در قدس به نماز بودند متعرض آنها مىشدند و هنگامى كه شموئيل در خانهء كاهن خفته بود صدائى شنيد كه مىگفت : « شموئيل ! » و او پيش عيلى رفت و گفت : « حاضرم ، مرا براى چه خواندى ؟ » گفت : « نه ترا نخواندم برو بخواب . » و باز صدايى شنيد كه مىگفت : « شموئيل ! » باز پيش كاهن دويد و گفت : « حاضرم ، مرا براى چه خواندى ؟ » گفت : من نخواندم برو بخواب و اگر چيزى شنيدى همانجا كه هستى بگو : حاضرم فرمان بده تا عمل كنم . » و شموئيل برفت و بخفت و باز صدائى شنيد كه مىگفت : « شموئيل . » گفت : « حاضرم ، فرمان بده تا عمل كنم . » صدا گفت : « پيش عيلى برو و بگو علاقه پدرى مانع از آن شد كه پسرانت را از بدعت در قدس و قربان من و از عصيان من باز دارى و من كاهنى را از تو و فرزندانت ميگيرم و ترا با دو پسرت هلاك ميكنم » . و صبحگاهان عيلى بپرسيد و شموئيل حكايت را بگفت و عيلى سخت بيمناك شد و دشمنى از اطراف بيامد و كاهن گفت تا دو پسرش مردم را ببرند و با دشمن پيكار كنند آنها نيز پذيرفتند و صندوق عهد را كه عصاى موسى و الواح در آن بود با خويش ببردند كه به كمك آن فيروز شوند ، و چون براى پيكار آماده شدند عيلى منتظر خبر بود و مردى بيامد و به او كه بر كرسى نشسته بود خبر داد كه دو