محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
545
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و از همه جور ميوه و باغهاى شگفتانگيز و قصور بلند داشت و پادشاهى از طسم داشتند كه ستمگر و جبار بود و چيزى مانع هوس او نتوانست شد و نام وى عمليق بود و اين پادشاه مردم جديس را زبون كرده بود و خسارت زده بود و از جمله ستمهاى وى آن بود كه فرمان داده بود هيچ دوشيزه اى از مردم جديس را پيش شوهر نبرند مگر او را پيش شاه برند و دوشيزگى او بر دارد . و يكى از مردم جديس كه اسود بن غفار نام داشت با سران قوم خويش گفت : « اين ننگ و زبونى را مىبينيد كه بر سگ روا نيست اطاعت من كنيد كه مايه عزت روزگاران و رفع مذلت است . » گفتند : « فرمان تو چيست ؟ » گفت : « من براى شاه و كسان وى از قوم طسم غذايى آماده مىكنم و چون بيامدند با شمشير به آنها حمله مىبريم و من شاه را مىكشم و هر يك از شما يكى از آنها را بكشد . » و جديسيان راى او را پذيرفتند و با وى همسخن شدند ، آنگاه اسود غذايى آماده كرد و قوم خويش را بگفت تا شمشيرها را از غلاف در آوردند و در ريگ نهان كردند و به آنها گفت : « وقتى قوم با زيورشان دامن كشان بيامدند شمشير بر گيريد و پيش از آنكه بنشينند به آنها حمله بريد و بزرگان قوم را بكشيد كه وقتى آنها را كشتيد فرو مايگان چيزى نباشند . » و شاه بيامد و كشته شد ، سران قوم را نيز بكشتند و به سفلگان هجوم بردند و نابودشان كردند . و يكى از مردم طسم به نام رياح بن مره بگريخت و به نزد حسان بن تبع رفت و از او كمك خواست و حسان با قوم حمير برون شد و چون به سه منزلى يمامه رسيدند رياح به حسان گفت : « گزندت مباد مرا خواهرى هست كه شوهر از جديس دارد و هيچكس در جهان دوربين تر از او نيست و سوار را از سه شب راه به بيند و