محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
541
تاريخ الطبرى ( فارسي )
زخمدار بود . گفت : « اين چيست كه مىبينم . » قصير گفت : « عمرو بن عدى پنداشت كه من دايى او را فريب دادهام و وى را به آمدن پيش تو ترغيب كردهام و با او خيانت كردهام و با تو همدست بودهام و چنين كرد كه ميبينى . و اينك پيش تو آمدهام و دانم كه به نزد هيچكس خوارتر از تو نيستم . » زبا با وى ملاطفت آورد و حرمت كرد و وى را مردى دورانديش و در كار پادشاهان مجرب و دانا يافت . و چون قصير بدانست كه زبا به دو اعتماد كرده با وى گفت : « مرا در عراق مال بسيار هست و آنجا تحفه و جامه و عطر هست مرا سوى عراق فرست تا مال خويش بيارم و از جامه هاى نكو و كالا و بوى خوش آنجا براى تو بيارم كه سود فراوان برى و شاهان را بدان نياز باشد كه تحفه اى چون تحفه هاى عراق نيست . » و همچنان زبا را ترغيب كرد تا وى را رها كرد و كاروانى به دو داد و گفت : « سوى عراق رو و كالايى را كه به تو دادهام به فروش و از تحفه هاى آنجا از جامه و چيزهاى ديگر براى ما بخر . » قصير با آنچه زبا داده بود سوى عراق شد و ناشناس به حيره آمد و پيش عمرو بن عدى شد و حكايت با او بگفت و افزود : « پارچه و تحفه و كالا به من ده شايد خدا ترا به زبا دسترس دهد و انتقام خويش بگيرى و دشمن را بكشى . » عمرو بن عدى آنچه را بايسته بود به دو داد و به اقسام جامه و چيزهاى ديگر مجهز كرد كه همه را پيش زبا برد و به دو بنمود كه شگفتى كرد و خرسند شد و اعتمادش به دو فزونى گرفت و بيشتر از بار اول كالا به دو داد و برفت تا به عراق رسيد و عمرو بن عدى را بديد و از پيش وى چيزها كه پنداشت زبا مىپسندد بار كرد و از هيچ كوششى وا نماند و تحفه و كالاهاى خوب هر چه توانست برداشت .