محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
539
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عصا نام گرفت و عرب گفت : « بهترين چيزى كه عصا آورد » و اين مثل شد . و جذيمه برفت تا بر زبا در آمد و چون زبا وى را بديد پايين تنه خود را برهنه كرد و موهاى آن را بافته بود و گفت : « رسم عروس چنين است . » و اين مثل شد . جذيمه گفت : « كار به نهايت رسيد و زمين بخشكيد و خيانت نمايان شد . » زبا گفت : « اين بسبب كميابى تيغ يا تنگدستى نيست ، رسم بعضىها چنين است » و اين مثل شد . آنگاه گفت : « شنيدهام كه خون پادشاهان هارى را علاج كند . » سپس او را بر سفرهء چرمين نشانيد و بگفت تا طشتى از طلا بياوردند و بنهادند و چندان شراب به دو داد كه مست شد و بگفت تا رگهاى ويرا بزدند و طشت را پيش برد به دو گفته بودند اگر چيزى از خون جذيمه برون طشت بريزد ، به خونخواهى او برخيزند . و رسم نبود كه پادشاهان را گردن بزنند جز در پيكار و اين از حرمت پادشاهى بود و چون دستش سست شد بيفتاد و چيزى از خون وى بيرون طشت ريخت . زبا گفت : « خون شاه را هدر مكنيد . » جذيمه گفت : « به خونى كه صاحبش هدر داده اهميت مدهيد » و اين مثل شد . و جذيمه بمرد و زبا خون وى را بجوشانيد و به پنبه پيچيد و در جعبه اى نهاد . قصير از آنجا كه عصا سقط شده بود پيش عمرو بن عدى رفت كه در حيره بود و ميان كسان وفاق آورد كه گروهى با عبد الجن جرمى بودند و گروهى با عمرو بن عدى بودند و در ميانه برفت و بيامد تا صلح كردند و عمرو بن عبد الجن مطيع عمرو بن عدى شد و مردم نيز به دو روى آوردند . آنگاه قصير به عمر بن عدى گفت : « آماده شو و خون داييت را وا مگذار . » عمرو گفت : « با زبا كه چون عقاب از دسترس من به دور است چه توانم كرد ؟ » و اين مثل شد .