محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
380
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و عمالقه بر بنى اسرائيل تسلط يافتند و جزيه بر آنها نهادند و تورات را بگرفتند و بنى اسرائيل از خدا خواستند كه پيمبرى برانگيزد تا با وى به پيكار روند و چنان بود كه سبط پيمبرى نابود شده بود و جز يك زن آبستن نمانده بود كه او را بگرفتند و در خانه اى بداشتند مبادا دخترى بيارد و با پسرى عوض كند از آن رو كه دلبستگى بنى اسرائيل را به مولود پسر خويش دانسته بود ، و زن از خدا خواست كه پسرى به او عطا كند و پسرى آورد و نام او را شمعون كرد ، يعنى : خدا دعاى مرا شنيد . و پسر بزرگ شد و او را در بيت المقدس به فرا گرفتن تورات وا داشت و پيرى از علماى قوم سرپرستى او را به عهده گرفت و پسر خويش خواند و چون پسر به بلوغ رسيد و وقت پيمبرى او رسيد جبرئيل بيامد و پسر نزديك پير خفته بود كه كس را به روى امين نمىدانست و به صداى پير گفت : « اى شموئيل ! » و پسر بيمناك برخاست و به پير گفت : « پدر مرا خواندى ؟ » و پير نخواست بگويد نه ، كه پسر بترسد و گفت : « پسرم برو بخواب . » و پسر بخفت و جبرئيل بار ديگر او را بخواند و پسر پيش پير آمد كه مرا خواندى ؟ گفت : « برو بخواب ، و اگر بار ديگر ترا خواندم جوابم بده . » بار سوم جبرئيل عليه السلام بر او ظاهر شد و گفت : « پيش قوم خويش رو و رسالت خدايت را بگزار كه خدا ترا به پيمبرى آنها برانگيخت . » و چون شمعون به سوى قوم رفت ، تكذيبش كردند و گفتند : « در كار پيمبرى عجله كردى و ترا اعتبار ننهيم ، اگر راست مىگويى پادشاهى معين كن كه در راه خدا پيكار كند و نشان پيمبرى تو باشد » شمعون گفت : « * ( هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ أَلَّا تُقاتِلُوا قالُوا وَما لَنا أَلَّا نُقاتِلَ في سَبِيلِ الله وَقَدْ أُخْرِجْنا من دِيارِنا وَأَبْنائِنا 2 : 246 ) * [ 1 ] » يعنى : تواند بود كه اگر كارزار بر شما مقرر شود ، كارزار نكنيد ؟ گفتند : ما كه
--> [ 1 ] بقره 244