محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
509
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از جوشش نيفتاد و چون اين بديد گفت : « اى بنى اسرائيل واى بر شما از آن پيش كه يكتن از شما را زنده نگذارم و همه را بكشم سخن راست گوييد و به فرمان خداى خويش گردن نهيد كه دير روزگاريست در زمين پادشاهى داشتهايد و هر چه خواستهايد كردهايد . » و چون اسرائيليان سختى كار و شدت كشتار را بديدند گفتند : « اين خون يكى از پيمبران ماست كه ما را از بسيارى چيزها كه مايهء خشم خدا بود منع مىفرمود و اگر اطاعت وى كرده بوديم هدايت يافته بوديم و ما را از آمدن شما خبر مىداد اما تصديق او نكرديم و خونش بريختيم . » نبوزراذان گفت : « نام وى چه بود ؟ » گفتند : « نامش يحيى پسر زكريا بود . » گفت : « اكنون راست گفتيد و خدايتان انتقام خون وى را از شما مىگيرد . » و چون نبوزراذان ديد كه آنها سخن راست آوردند سجدهء شكر كرد ، آنگاه به كسان خود گفت : « درهاى شهر را ببنديد و هر كس از سپاه خردوس را كه اينجا هست بيرون بريد . و با بنى اسرائيل بماند و گفت : « اى يحيى پسر زكريا خداى من و خداى تو دانند كه قومت به سبب تو چه كشيدهاند و چه مقدار كشته دادهاند ، به اذن خدا پيش از آنكه يكى از قوم ترا زنده نگذارم آرام گير . » و به اذن خدا خون يحيى آرام گرفت و نبوزراذان دست از كشتن آنها بداشت و گفت : بخداى بنى اسرائيل ايمان دارم و تصديق او مىكنم و يقين دارم كه پروردگارى جز او نيست و اگر خدايى جز او بود كارها سامان نداشت ، اگر شريك داشت آسمانها و زمين به جاى نمىماند و اگر فرزند داشت سامان نبود و تبارك و تقديس و تسبيح و كبريا و تعظيم ، ملك الملوكى را رواست كه هفت آسمان را به علم و حكمت و جبروت و عزت خويش بدارد و زمين را بگسترده و ميخها در آن نهاده كه نلرزد و پروردگار مرا چنين بايد بود و ملكش چنين باشد . »