محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

492

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بعضىها گفته‌اند كه به روزگار داراى بزرگ ، شاه روم به وى خراج مىداد و او بمرد و اسكندر شاه روم شد و مردى دورانديش و توانا و با تدبير بود و به جنگ يكى از پادشاهان مغرب رفت و ظفر يافت و خويشتن را قوى ديد و بر داراى كوچك بشوريد و از فرستادن خراج سالانه سر باز زد و دارا خشم آورد و نامه هاى سخت نوشت و ميانه تيره شد و سپاه فراهم آوردند و آهنگ يك ديگر كردند و در مرز مقابل شدند و نامه ها در ميانه رفت و اسكندر از پيكار دارا بترسيد و وى را به صلح خواند و دارا در كار وى با ياران خويش راى زد و او را به جنگ ترغيب كردند كه دل با وى بد داشتند . دربارهء مرز و محل تلاقى دارا و سكندر اختلاف كرده‌اند ، بعضىها گفته‌اند مقابله در ناحيهء خراسان و مجاور خزر بود كه پيكار سخت كردند و سلاحها به كار افتاد و اسكندر بر اسبى عجيب بود كه بوكفراسب نام داشت . گويند آن روز يكى از پارسيان حمله برد و صفها بشكافت و اسكندر را به - شمشير ضربتى زد كه جان وى به خطر افتاد و اسكندر از كار وى شگفتى كرد و گفت : « اين از سواران فارسى است كه از دليريشان سخن بود » و كينه ياران دارا بجنبيد و دو تن از نگهبانان وى كه از مردم همدان بودند با اسكندر نامه نوشتند و فرصتى جستند و به دارا ضربت زدند كه سبب مرگ وى شد و بگريختند . گويند وقتى بانگ برخاست و خبر به اسكندر رسيد با ياران خود سوار شد و چون پيش دارا رسيد وى جان مىداد و با او سخن گفت و سرش را به دامن نهاد و بگريست و گفت : « از اما نگاه خويش آسيب ديد و معتمدانت با تو خيانت كردند و ميان دشمنان تنها ماندى هر چه خواهى از من بخواه كه خويشاوندى را رعايت كنم . » گويد : مقصود وى خويشاوندى ميان سلم و هيرج دو پسر افريذون بود و از حادثهء وى سخت بناليد و خدا را سپاس داشت كه دست به خون وى نيالوده بود . و دارا از او خواست كه دخترش روشنك را زن خويش كند و انتقام خون وى را بگيرد و اسكندر