محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

489

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و اسرار دارا را با وى بگفتند و به سرزمين جزيره با هم رو به رو شدند و يك سال جنگ بود آنگاه فرمان داد تنى چند از ياران دارا وى را بكشتند و سرش را پيش اسكندر بردند و فرمان داد تا آنها را بكشتند و گفت : « سزاى كسى كه بر پادشاه خويش جرى شود چنين است . » اسكندر ، روشنك دختر دارا را بزنى گرفت و به هندوستان و نواحى مشرق تاخت ، سپس از آنجا بازگشت و آهنگ اسكندريه كرد و به سرزمين سواد بمرد و او را در تابوتى از طلا به اسكندريه بردند . مدت پادشاهى اسكندر چهارده سال بود و به روزگار وى ملك روم فراهم آمد و پيش از اسكندر پراكنده بود و ملك پارسيان پراكنده شد و پيش از اسكندر فراهم بود . ديگرى گويد : وقتى دارا پسر دارا به پادشاهى رسيد به سرزمين جزيره شهرى وسيع بنياد كرد و دار نوا ناميد و همانست كه اكنون دارا نام دارد و شهر را آباد كرد و هر چه بايسته بود در آن فراهم آورد و فيلقوس پدر اسكندر يونانى از مردم مقدونيه يونان بود و شاه آنجا و ولايتهاى ديگر بود و با دارا صلح كرد كه هر ساله خراجى سوى او فرستد و چون فيلقوس بمرد اسكندر پسر وى به شاهى رسيد و خراج پدر را نفرستاد و دارا خشمگين شد و نامه نوشت و وى را توبيخ كرد كه از سر جوانى و نادانى خراج مرسوم پدر را نداده است و چوگان و گويى را با پيمانه اى كنجد براى او فرستاد و نوشت كه وى كودك است و بايد با گوى و چوگان بازى كند و به پادشاهى نپردازد و اگر چنين نكند و تدبير امور پادشاهى كند كس بفرستد و او را ببرد و شمار سپاهيان وى به اندازه دانه هاى كنجدست كه براى او فرستاده است . و اسكندر به پاسخ نوشت كه نامه وى را فهميد و چوگان و گو را مبارك گرفت كه چوگان كره را بزند و بكشد و زمين را به كره مانند كرد و گفت كه ملك دارا را به