محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

65

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سخن در اينكه خداوند متعال پدر ما آدم عليه السلام را امتحان كرد : و چون خدا عز و جل آدم و همسرش را در بهشت مقر داد و به منظور امتحان و براى آنكه قضاى خدا دربارهء او و اعقابش روان شود گفت از ميوهء آن هر چه خواهند بخورند بجز يك درخت كه فرموده بود نخورند و شيطان به وسوسهء آنها پرداخت تا از ميوهء درخت ممنوع بخوردند و نا فرمانى خدا كردند و عورتشان كه نهان بود ، عيان شد . از ابن مسعود و جمعى از اصحاب پيمبر روايت كرده‌اند كه شيطان مىخواست وارد بهشت شود ، اما خازنان بهشت مانع او شدند و او پيش مار رفت كه حيوانى چهار پا بود مانند شتر و بسيار خوش منظر بود و از مار خواست كه به دهان وى در آيد و وارد بهشت شود ، مار بر خازنان بهشت گذر كرد و آنها ندانستند ، كه ارادهء خداوند به كارى تعلق گرفته بود ، و ابليس از دهان مار سخن گفت اما آدم اعتنا نكرد ، پس برون شد و گفت : « اى آدم خواهى كه درخت جاويد و ملك پايانناپذير را به تو نشان دهم ؟ » يعنى درختى را به تو نشان دهم كه چون از ميوهء آن بخورى فرشته اى باشى همانند خداى تعالى يا هر دو جاويدان شويد و هرگز نميريد و قسم خورد كه من خير خواه شمايم ، مىخواست بدين وسيله عورتهايشان را عيان كند و لباسشان بريزد ، كه از خواندن كتب فرشتگان دانسته بود كه عورتى دارند و آدم اين را ندانست و لباسشان از ناخن بود . آدم نخواست از آن درخت بخورد ولى حوا پيش رفت و بخورد و به آدم گفت : « بخور من خوردم و زيان نديدم . » و چون آدم بخورد عورتشان عيان شد و بنا كردند خودشان را با برگ بهشت بپوشانند . از ابن عباس روايت كرده‌اند كه دشمن خدا ابليس از همه خزندگان زمين