محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

362

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و موسى گفت : « بگيرشان » و تا سينه بگرفتشان و قارون گفت : « اى موسى » . و موسى گفت : « بگيرشان » كه در زمين فرو رفتند . و خدا به موسى وحى كرد : « اى موسى از تو يارى خواست و ياريش نكردى اگر از من كمك خواسته بود اجابت كرده بودم و كمكش كرده بودم » . از زيد بن جدعان روايت كرده‌اند كه عبد الله بن حارث از خانه در آمد و به ايوان نشست و ما نيز اطراف وى نشستيم و دربارهء سليمان بن داود سخن آورد و آيات قرآن را بخواند . آنگاه گفتگوى سليمان را رها كرد و گفت : « قارون از قوم موسى بود و طغيان كرد و چندان گنج داشت كه خدا فرمود ، و گفته بود اين را از علم خودم به دست آورده‌ام و با موسى دشمنى كرد و به آزار وى پرداخت و موسى به خاطر خويشاوندى از او در گذشت و ببخشود . » آنگاه قارون خانه اى بساخت و در آن را از طلا كرد و بر ديوارهاى خانه ورقهاى طلا نصب كرد و جماعت بنى اسرائيل صبح و شب نزد وى مىشدند و به آنها غذا مىداد و با او سخن مىكردند كه بخندد و شقاوت را به جايى رسانيد كه پيش يك زن اسرائيلى فرستاد كه به روسپيگرى و زشتگويى شهره بود و چون بيامد گفت : « مىخواهى كه تو را مالدار كنم و عطا دهم و با زنان خود به يك جا نشانم و در عوض وقتى جماعت بنى اسرائيل پيش منند بيايى و بگويى : اى قارون ، چرا به موسى نگويى از من دست بردارد ؟ و چون قارون بنشست و جماعت بنى اسرائيل بيامدند ، كس فرستاد و زن بيامد و پيش قارون بايستاد و خداى عز و جل دل وى را بگردانيد و او را به توبه كشانيد و با خويشتن گفت : « اينك توبه اى بهتر از اين نيابم كه پيمبر خدا را آزار نكنم و دشمن خدا را بيازارم . » و گفت : « قارون به من گفته مال دارم كند و عطا دهد و