محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

352

تاريخ الطبرى ( فارسي )

را نداند . در روايت سدى هست كه يوشع بن نون پس از مرگ موسى به پيكار جباران رفت و خدا از پس چهل سال يوشع را پيمبرى داد و او را مأمور پيكار جباران كرد و يكى از بنى اسرائيل به نام بلعم كه اسم اعظم مىدانست و كافر شده بود پيش جباران شد و گفت : از بنى اسرائيل بيم مداريد ، من وقتى به جنگ آنها رفتيد نفرينشان مىكنم كه هلاك شوند ، و به نزد آنها از دنيا هر چه خواست داشت ولى با زنان نتوانست خفت كه سخت بزرگ بودند و با خر مادهء خويش نزديك مىشد و هم اوست كه خدا عز و جل در بارهء وى گويد : « * ( وَاتْلُ عَلَيْهِمْ 7 : 175 ) * تا آخر . » و يوشع براى جنگ جباران برون شد و بلعم با جباران بيامد و بر ماده خر خويش نشسته بود و خواست بنى اسرائيل را نفرين كند اما هر نفرين كه به بنى اسرائيل كرد متوجه جباران شد و جباران گفتند : « و ما را نفرين مىكنى ؟ » و او گفت : « مقصودم بنى اسرائيل بود . » و چون به در شهر رسيد فرشته اى دم ماده خر را بگرفت و بلعم آن را مىراند ولى خر نمىجنبيد ، و چون او را بسيار بزد خر به سخن آمد و گفت : « شب با من نزديك مىشوى و روز بر من سوار مىشوى . واى بر من از دست تو اگر قدرت رفتنم بود مىرفتم ولى اين فرشته مرا نگهداشته است . » يوشع به روز جمعه با جباران پيكارى سخت كرد و چون شب آمد و خورشيد نهان شد و شنبه آمد دعا كرد و به خورشيد گفت : « تو مطيع خدايى من نيز مطيع خدايم خدايا خورشيد را بازگردان . » و خورشيد بازگشت و آن روز يك ساعت بيشتر شد و جباران را بشكست و به كشتار آنها پرداختند و چنان بود كه جمعى از بنى اسرائيل به دور يكيشان فراهم مىشدند و به گردنش ضربت مىزدند اما قطع نمىكردند . آنگاه غنائم را جمع كردند و يوشع بگفت تا همه را بياوردند و آتش در آن افروخت ، آنگاه يوشع گفت : « اى بنى اسرائيل بياييد و با من بيعت كنيد . و همه بيعت كردند و دست يكى به دست او چسبيد » و يوشع گفت : « هر چه پيش تو هست بيار . » و او