محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

349

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنجا رسيدند ، قوم بلعم پيش وى آمدند و گفتند : « اينك موسى بن عمران با بنى اسرائيل آمده كه ما را از ديارمان بيرون كند و مردم بكشد و ديار ما را به بنى اسرائيل دهد كه در آن مقر گيرند و ما قوم تو بى جا بمانيم و تو مردى مستجاب الدعوه اى بيرون شو و آنها را نفرين كن . » بلعم گفت : « واى بر شما او پيمبر خداست و فرشتگان را همراه دارد چگونه بروم و آنها را نفرين كنم ، در صورتى كه از كار خدا واقفم . » گفتند : « ما جايى نداريم و مصر شدند و تضرع كردند تا وى فريب خورد و بر خر خويش نشست و به قصد كوهى كه مشرف بر سپاه بنى اسرائيل بود به راه افتاد و آن كوه حسبان بود و چون خر اندكى برفت بخفت و بلعم فرود آمد و خر را بزد تا ناكار شد و برخاست و بر آن نشست و اندكى برفت و باز بخفت و باز آن را بزد تا ناكار شد باز برخاست و بلعم بر نشست و اندكى برفت و باز خر بخفت و باز آن را بزد تا ناكار شد . و خدا اجازه داد و خر با او سخن گفت كه حجت تمام شود و گفت : « واى بر تو اى بلعم كجا ميروى ؟ » مگر فرشتگان را نمىبينى كه مانع رفتن منند آيا ميروى پيمبر خدا و مؤمنان را نفرين كنى . و بلعم باز خر را بزد و خدا ، راه خر را باز نهاد و برفت تا وقتى از كوه حسبان بر سپاه موسى و بنى اسرائيل مشرف شد نفرين آغاز كرد و هر نفرين كه مىكرد خدا زبان وى را سوى قومش مىگردانيد و چون براى قوم خويش دعا مىكرد خدا زبان او را سوى بنى اسرائيل ميگردانيد . و قوم وى گفتند : « ميدانى چه مىكنى براى آنها دعا و براى ما نفرين مىكنى . » گفت : « من اختيار ندارم ، فرمان خدا چنين است . » و زبانش دراز شد و به سينه اش افتاد و به آنها گفت : « اكنون دنيا و آخرت از دست من رفت و جز مكر و حيله نماند و بايد با آنها مكر و حيله كنيم . زنان را بياراييد و كالا بدهيد و به اردو بفرستيد