محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

345

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بخواب ديدند كه به آنها گفته شد يوشع موسى را نكشته و ما او را پيش خود بالا برده‌ايم و يوشع را بگذاشتند و هيچكس از آنها كه نخواستند با موسى وارد دهكده جباران شوند زنده نماند و پيروزى را نديد . از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه موسى صفى الله از مرگ بيزار بود و خدا خواست كه وى را به مرگ راغب كند و از زندگى بيزار كند و پيمبرى را به يوشع بن نون داد كه روز و شب نزد وى مىآمد و موسى به دو ميگفت : « اى پيمبر خدا خدا با تو چه گفت ؟ » و يوشع پاسخ ميداد : « اى پيمبر خدا مگر چندين سال در صحبت تو نبودم ، آيا هرگز پرسيدم كه خدا با تو چه گفت . مگر آنكه تو خود آغاز سخن كنى و چيزى بگويى . » بدينسان چيزى با موسى نمىگفت و چون موسى اين بديد از زندگى بيزار شد و مرگ را دوست داشت . از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه موسى صفى الله در سايبانى به سر مىبرد و در يك ظرف سنگى غذا و آب مىخورد و از پس غذا چون حيوان سر به ظرف سنگين مىبرد و آب مىنوشيد و اين از تواضع به پيشگاه خدا بود كه وى را به سخن گفتن خويش كرامت داده بود . و هم او گويد : « درباره وفات صفى الله چنين گفته‌اند كه وى روزى براى كارى از سايبان خويش بدر آمد و هيچكس متوجه وى نبود و به گروهى از فرشتگان گذر كرد كه گورى مىكندند و آنها را بشناخت و نزديكشان رفت و ايستاد و ديد كه گورى كنده‌اند كه هرگز نكوتر از آن نديده بود و به سبزه و صفا و بهجت مانند نداشت و به فرشتگان گفت : « اين گور از آن كيست ؟ » گفتند : « از آن بنده اى كه پيش خدا عزيز است . » گفت : « اين بنده پيش خدا خيلى عزيز است كه تا كنون چنين خوابگاه و جايگاهى نديده‌ام . » و اين به هنگامى بود كه وقت مرگ وى در رسيده بود .