محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

344

تاريخ الطبرى ( فارسي )

موسى گفت : « بخواب . » گفت : « بيم دارم صاحب خانه بيايد و بر من خشم آورد » موسى گفت : « بيم مدار ، كار صاحب خانه به عهده من ، بخواب . » گفت : « تو هم با من بخواب كه اگر صاحب خانه بيايد به من و تو با هم خشم آرد . » و چون بخفتند هارون را مرگ بگرفت و چون بدانست به موسى گفت : « مرا فريب دادى » و چون جان بداد ، خانه بالا رفت و درخت ناپديد شد و تخت به آسمان رفت و چون موسى پيش بنى اسرائيل برگشت و هارون با وى نبود گفتند : « موسى هارون را بكشت كه وى محبوب بنى اسرائيل بود و موسى بد و حسد مىبرد . » اين سخن از آن رو گفتند كه هارون با مردم بنى اسرائيل نرمتر از موسى رفتار مىكرد و رفتار موسى خشن بود . » و چون موسى از گفتارشان خبر يافت گفت : « واى بر شما او برادرم بود چطور او را كشته‌ام . » و چون اين سخن مكرر كردند بايستاد و دو ركعت نماز كرد و از خدا خواست كه تخت فرود آمد و آن را ميان آسمان و زمين بديدند و گفتهء موسى را باور كردند . و چنان شد كه موسى با يوشع به راه بود و مارى سياه بيامد و چون يوشع در آن نگريست پنداشت كه رستاخيز است و به موسى چسبيد و گفت : « رستاخيز در رسد و من به موسى چسبيده باشم » و موسى نهان شد و پيراهن به دست يوشع بماند و چون يوشع پيراهن را بياورد بنى اسرائيل او را بگرفتند و گفتند : « پيمبر خدا را كشتى ؟ » گفت : « نه ، به خدا نكشتم بلكه از من نهان شد . » ولى گفتهء او را باور نكردند و خواستند بكشندش و يوشع گفت : « اگر مرا باور نداريد سه روز مهلتم دهيد . » و خدا را بخواند و كسانى كه نگهبان وى بودند 432 )