محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
338
تاريخ الطبرى ( فارسي )
هفتم را بجا گذاشت . و خدا عز و جل فرمود و در نسخهء آن هدايت بود و رحمت براى كسانى كه از پروردگار خويش ميترسند . آنگاه موسى بگفت تا گوساله را بسوختند تا خاكستر شد و خاكستر آن را به دريا ريختند . ابن اسحاق گويد از بعضى اهل كتاب شنيدم كه سوختن گوساله درهم شكستن آن بود كه پاره هاى آن را به دريا انداختند و خدا بهتر داند . آنگاه موسى هفتاد كس از نيكان قوم را بر گزيد و گفت : « سوى خدا رويد و از كار خويش توبه كنيد و براى ديگران نيز توبه پذيرى خواهيد ، روزه بداريد و تطهير كنيد و لباس خويش پاكيزه كنيد » و آنها را در وقتى كه پروردگار تعيين كرده بود به طور سينا برد زيرا جز با اجازه و اطلاع آنجا نمىرفت و آن هفتاد كس از آن پس كه دستور موسى را انجام دادند و با وى به پيشگاه خدا رفتند گفتند : « از خدا بخواه كه سخن او را بشنويم . » و موسى پذيرفت و چون به كوه نزديك شد ستون ابر بيامد و بر او افتاد و همه كوه را گرفت و موسى پيش رفت و داخل ابر شد و به قوم گفت : « نزديك بياييد » . و چنان بود كه وقتى موسى با خدا سخن ميگفت ، بر چهره او نورى درخشان نمايان ميشد كه هيچ انسانى در آن نظر نتوانست كرد از اين رو بر چهره خود پرده افكند و قوم نزديك شدند تا وارد ابر شدند و به سجده افتادند و شنيدند كه خدا با موسى سخن كرد . از امر و نهى كه چنين كن و چنان مكن و چون از اين كار فراغت آمد ، ابر از موسى برفت و نزديك كسان آمد و به دو گفتند : « ايمان نياريم تا خدا را آشكارا ببينيم . » و صاعقه بيامد و جانشان در آمد و همگى بمردند و موسى خدا را خواند و گفت : « پروردگارا اگر خواستى پيش از اين آنها و مرا هلاك ميكردى ، آنها نابخردى كردند اما همه بنى اسرائيل به كار نابخردان هلاك شوند . اين مايه هلاك آنهاست كه هفتاد مرد نيك انتخاب كردهام و اينك باز گردم و يكى با من نباشد و