محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

326

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و موسى نپذيرفت و گفت : « بايد از پروردگارم بپرسم . » و خداوند به دو فرمان داد كه هر چه خواهد بدهد و بيامد و تعهد كرد و پيرزن گفت : « ميخواهم در هر غرفه بهشت كه فرود آئى با تو باشم . » موسى گفت : « پذيرفتم . » گفت : « من پيرى فرتوتم و راه رفتن نتوانم مرا بردار . » و موسى او را برداشت و چون به نزديك نيل رسيد پير زن گفت : « قبر يوسف داخل آب است از خدا بخواه كه آب را از قبر پس برد . » موسى خدا را بخواند و آب از قبر پس رفت و پير زن گفت : « قبر را حفر كن . » و چنين كرد و استخوان يوسف را برداشت و راه بنى اسرائيل گشوده شد . « فساروا * ( فَأَتَوْا عَلى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلى أَصْنامٍ لَهُمْ قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قال إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ . إِنَّ هؤُلاءِ مُتَبَّرٌ ما هُمْ فِيه وَباطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ 7 : 138 - 139 ) * [ 1 ] . » يعنى : و بر قومى گذشتند كه بتان خويش را پرستش مىكردند گفتند : اى موسى براى ما نيز خدايى بساز چنان كه ايشان خدايانى دارند . گفت : شما گروهى جهالت پيشه‌ايد روش اين قوم نابود شدنى است و اعمالى كه مىكرده‌اند باطل است . ولى روايت ابن اسحاق چنين است كه خداوند آيات مكرر آورد و فرعون را به بليه ها گرفت زيرا پس از كار جادوگران ايمان نياورد . نخست طوفان فرستاد ، سپس ملخ ، آنگاه شپش ، آنگاه وزغ ، آنگاه خون كه آيات خداى بود و پياپى آمد . نخست خدا طوفان را فرستاد كه آب روى زمين را گرفت و بماند و كشت نتوانستند كرد و كارى نيارستند و از گرسنگى بجان آمدند و گفتند : « اى موسى خداى خويش را بخوان كه اگر بليه از ما بردارد ايمان آريم و بنى اسرائيل را همراه تو بفرستيم . » و موسى پروردگار خويش را بخواند و بليه از ايشان برداشت ولى به گفتهء خويش

--> [ 1 ] اعراف : 134