محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
319
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شما است كه جادو تعليمتان داده است ، دستها و پاهايتان را به عكس يك ديگر مىبرم و بر تنه هاى نخل آويزان مىكنم تا بدانيد عذاب كداميك از ما سختتر و پايدارتر است . » گفتند : « هرگز ترا بر اين معجزه ها كه سوى ما آمده و آنكه خلقمان كرده ترجيح نميدهيم هر چه مىكنى بكن كه فقط در زندگى اين دنيا مىكنى . ما به پروردگارمان ايمان آوردهايم كه گناهانمان را با اين جادوگرى كه با اكراه بدان وادارمان كرده بودى بيامرزد كه خدا بهتر و پاينده تر است . » و دشمن خدا مغلوب و ملعون شد اما همچنان بر كفر و بدى اصرار ورزيد و آيات خدا را منكر شد و به قحط و طوفان مبتلا شد . سدى گويد : آيات خدا كه قوم فرعون را بدان مبتلا كرد پيش از آن بود كه موسى و جادوگران اجتماع كنند و چون تير خون آلودى سوى فرعون پس آمد و گفت كه خداى موسى را كشتم ، خدا عز و جل طوفان به آنها فرستاد و باران باريد و همه چيز را غرق كرد و گفتند : « اى موسى از پروردگارت بخواه كه بليه از ما بردارد و ما به تو ايمان آوريم و بنى اسرائيل را با تو بفرستيم » و خدا بليه از آنها برداشت و كشتهايشان بروييد گفتند : « چه خوش بود كه باران باريد » و خداى ملخ فرستاد كه كشتهايشان را بخورد و از موسى خواستند تا دعا كند و خداوند بليه را ببرد تا ايمان بياورند و موسى از خدا خواست و خدا بليه ببرد و از كشتشان چيزى مانده بود . گفتند : « ايمان نياريم كه چيزى از كشتمان مانده است » و خداوند شپش به آنها فرستاد كه همه جارا بگرفت و به جامهء كسان رفت و نيش زد يكيشان به خوردن مشغول بود و غذايش پر از شپش مىشد . يكيشان با گچ و آجر ستونى ميساخت و آن را لغزان مىكرد كه چيزى بالا نتواند رفت و خوردنى بالاى آن مىنهاد و چون براى خوردن آن ميرفت پر از شپش شده بود . آنها برداشت و كشتهاشان بروييد . گفتند : « چه خوش بود كه باران باريد » و خداى ملخ فرستاد كه كشتهاشان را بخورد و از موسى خواستند تا دعا كند و خداوند بليه را ببرد تا ايمان بيارند و موسى از خدا خواست و خدا بليه ببرد و از كشتشان چيزى مانده بود . گفتند : « ايمان نياريم كه چيزى از كشتمان مانده است . » و خداوند شپش به آنها فرستاد كه همه جا را بگرفت و به جامهء كسان رفت و نيش زد يكيشان به خوردن مشغول بود و غذايش پر از شپش مىشد . يكيشان با گچ و آجر ستونى ميساخت و آن را لغزان مىكرد كه چيزى بالا نتواند رفت و خوردنى بالاى آن مىنهاد و چون براى خوردن آن ميرفت پر از شپش شده بود . بليه اى بدتر از شپش نديده بودند و اين همان بلاى خدا بود كه ياد آن در قرآن هست .