محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

311

تاريخ الطبرى ( فارسي )

درخت برفت و چون رفتن درخت را بديد ، پس آمد و بيمناك شد و چون بازگشت درخت پيش آمد و از درخت نداى سخن آمد و چون صدا را شنيد آرام گرفت و خدا گفت : « اى موسى پاپوش در آر كه در وادى مقدس طوى هستى [ 1 ] » و موسى پاپوش بيفكند . آنگاه خدا گفت : « اى موسى اين چيست كه به دست راست دارى ؟ » گفت : « اين عصاى منست كه بر آن تكيه زنم و گوسفندان خويش با آن برانم . » گفت : « اى موسى آن را بينداز » . و عصا را بينداخت و مارى شد كه هميرفت و دو شقهء عصا دهان آن شده بود و پشت مار همىجنبيد و دندانها داشت و چنان بود كه خدا خواسته بود . موسى شگفتى كرد و پس رفت و خدايش ندا داد كه اى موسى پيش بيا و بيم مدار كه عصا را به حال اول باز برم و چون موسى باز آمد گفت : « آن را بگير و بيم مدار و دست خويش به دهان آن كن » . و موسى دست خويش به آستين پيچيد كه از مار بيم داشت و ندا آمد كه آستين از دست برگير و آستين برگرفت و دست به دهان مار برد كه عصا شد و دست وى ميان دو شقه بود همچنانكه هميشه عصا را مىگرفت . پس از آن خدا گفت : « دست خويش به گريبان بر كه سپيد و بىعيب در آيد . » و موسى مردى برجسته بينى و مجعد موى و بلند قامت بود و دست به گريبان برد و بر آورد كه چون برف سپيد بود و باز به گريبان برد و در آورد و چنان بود كه از پيش بود . آنگاه خدا گفت : « اين دو برهان خداى تو است . سوى فرعون و گروه وى برو كه آنها قومى بدكارند . » گفت : « پروردگارا من يكى از آنها را كشته‌ام و بيم دارم بكشندم . برادرم هارون از من گشاده زبانتر است او را با من بفرست كه گفتار مرا بيان كند و به آنها

--> [ 1 ] طه : 12