محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

310

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خويش به دور آن بود و چون روز مىشد با همسر و گوسفندان به راه مىافتاد و بر عصا تكيه مىداد و عصاى وى دو شعبه داشت كه به دو سو كج بود . از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه گويد : كعب الاحبار به مكه آمد و عبد الله بن عمرو بن عاص آنجا بود . كعب گفته بود سه چيز از او بپرسند اگر پاسخ داد او عالم است : آن چيست كه از بهشت بود و خداى براى مردم در زمين نهاد . و نخستين چيزى كه در زمين پديد آمد چه بود و نخستين درختى كه در زمين كاشته شد چه بود ؟ و چون از عبد الله پرسيدند گفت : « چيزى كه از بهشت بود و خداى در زمين نهاد حجر الاسود است . » و نخستين چيزى كه در زمين نهاد بر هوت يمن است كه جان كافران آنجا رود . و نخستين درختى كه خداى در زمين كاشت درختى بود كه موسى عصاى خويش را از آن بريد . » و چون اين سخنان با كعب بگفتند گفت : « اين مرد راست ميگويد و بخداى قسم كه وى عالم است . » گويد و چون شب آغاز پيمبرى موسى در آمد ، وى راه گم كرد و ندانست كجا بايد رفت و آتش افروز خويش بر گرفت كه آتشى بيفروزد تا با كسان خود شب را كنار آن بگذراند و راه را با آن بشناسد اما آتش از آتش افروز در نيامد و چندان بزد كه خسته شد و آتشى از دور ديد و به كسان خود گفت : « * ( امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ من النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ 28 : 29 ) * » [ 1 ] يعنى : بمانيد كه من آتشى ديده‌ام شايد برايتان خبرى از آن يا شعله آتشى بيارم شايد گرم شويد » و برفت و نزديك درختى رسيد و چون نزديك شد

--> [ 1 ] قصص : 29