محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

305

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« ديدى . » و خدا نيت فرعون را كه قصد وى كرده بود بگردانيد كه خدا مىخواست فرمان خويش را دربارهء او به انجام برساند . و چون رشد موسى كامل شد و به صف مردان در آمد هيچكس از آل فرعون قدرت نداشت به يكى از بنى اسرائيل ستم كند يا به بيگارى برد و اسرائيليان نيرو گرفتند و يك روز كه موسى در شهر مىرفت دو كس را ديد كه نزاع مىكردند ، يكى اسرائيلى و ديگرى فرعونى بود و اسرائيلى از موسى بر ضد فرعونى كمك خواست و موسى سخت خشم آورد كه آنكه كمك مىخواست وضع موسى را نسبت به بنى اسرائيل ميدانست و كس به جز مادر موسى نمىدانست و پنداشتند اين به خاطر رضاع موسى است ولى خدا عز و جل موسى را از آنچه بر ديگران پوشيده بود مطلع كرده بود . و موسى به فرعونى حمله برد و او را بكشت و جز خداى عز و جل و اسرائيلى كسى آنها را نديد و همين كه موسى آن مرد را بكشت گفت : « اين كار شيطان بود كه او دشمنى گمراهى آور است . » سپس گفت : « خدايا من به خويشتن ستم كردم مرا ببخش . » و خدا او را ببخشيد كه وى بخشنده و مهربان است . و موسى همچنان در شهر ترسان و نگران اخبار بود و كسان پيش فرعون شدند و گفتند : « بنى اسرائيل يكى از آل فرعون را كشته‌اند حق ما را بگير و اجازه نده چنين كنند . » فرعون گفت : « قاتل را با شاهد بياوريد كه روا نيست بى دليل داورى كنيم . » فرداى آن روز كه كسان به جستجو بودند اما دليلى نيافته بودند موسى اسرائيلى را ديد كه با يك فرعونى نزاع مىكرد و از موسى بر ضد فرعونى كمك خواست و موسى كه از كار ديروز پشيمان بود و از آنچه مىديد نفرت داشت خشمگين شد و دست دراز كرد و مىخواست فرعونى را بزند اما به اسرائيلى به سبب رفتار ديروز و امروزش گفت : « حقا كه تو آشكارا گمراهى . » و اسرائيلى موسى را بديد كه مانند ديروز