محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

299

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و او را موسى نام كردند از آن رو كه وى را در آب و درخت يافته بودند و آب را به قبطى « مو » و درخت را « شا » گويند و خدا عز و جل فرمود : « وى را به مادرش برگردانيديم تا چشمش روشن شود و غمگين نباشد . » و فرعون موسى را به فرزندى گرفت و او را پسر فرعون خواندند و چون پسر رشد كرد مادرش او را به آسيه نشان داد كه پيش فرعون برد و به دو گفت : « بگيرش كه مايهء روشنى چشم تو است . » فرعون گفت : « مايهء روشنى چشم تو هست اما چشم من نه . » ابن عباس گويد : « اگر گفته بود روشنى چشم من نيز هست مؤمن او شده بود ، ولى نگفت . » و چون فرعون موسى را بگرفت موسى ريش وى را بگرفت و بكند ، فرعون گفت : « جلادان را بخوانيد كه اين همانست . » و آسيه گفت : « نكشيدش شايد براى ما سودمند باشد يا او را بفرزندى بگيريم او كودك است و نادان و اين كار را از روى كودكى كرد و ميدانى كه هيچكس از زنان مصر بيشتر از من زيور ندارد من زيور خويش را پيش او مىنهم و آتش نيز مىنهم اگر ياقوت را گرفت نادان نيست و بايد او را كشت و اگر آتش را گرفت كودكست و نادان . » و ياقوت خويش را نزد موسى نهاد و طشتى از آتش نيز بنهاد و جبرئيل بيامد و آتشى به كف او گذاشت كه آن را به دهان برد و خداى عز و جل به حكايت گفتار موسى كه لكنت زبان پيدا كرده بود فرمود : « و گره از زبان من بگشاى كه سخنم را بفهمند » و به همين سبب خطر از موسى بگشت . و چون موسى بزرگ شد بر مركبهاى فرعون سوار مىشد و مانند او لباس مىپوشيد و او را موسى پسر فرعون مىگفتند . و چنان شد كه روزى فرعون سوار شد و موسى نبود و چون بيامد گفتند فرعون سوار شده و به دنبال وى رفت و هنگام خواب ظهر به شهر منف رسيد و