محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
281
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آگاه كن و موسى بايستاد و با قوم سخن گفت و از آن نيكى و نعمت كه خدايشان داده بود ياد كرد كه از آل فرعون نجاتشان داده بود و دشمنشان را هلاك كرده بود و بر زمين تسلطشان داده بود و گفت كه خدا با موسى پيغمبر شما سخن كرد و مرا خاص خويش كرد و محبتى بر من افكند و شما را هر چه خواستيد داد و پيمبرتان بهترين مردم روى زمين است و شما خوانندهء توراتيد و همه نعمتها را كه خدايشان داده بود ياد كرد و شناسانيد . و يكى از بنى اسرائيل گفت : « اى پيمبر خداى چنين است كه گفتى ، ولى آيا روى زمين داناتر از تو كسى هست ؟ » موسى گفت : « نه . » و خدا عز و جل جبرئيل را سوى موسى فرستاد كه خداى تعالى فرمايد تو چه دانى كه من علم خويش را كجا نهم ، كنار دريا مردى هست كه از تو داناتر است . ابن عباس گويد : مقصود خضر بود . و موسى از پروردگار خواست كه خضر را به دو نشان دهد . و خدا وحى كرد كه به سوى دريا رو كه كنار دريا ماهىاى بيابى آن را بگير و به همراه خويش ده ، آنگاه بر ساحل دريا برو و چون ماهى را فراموش كردى بندهء پارسايى را كه در طلب اويى آنجا بيايى . و چون سفر موسى صلى الله عليه و سلم به درازا كشيد ، همراه خويش را از ماهى پرسيد همراه وى كه غلامش بود گفت : « وقتى نزديك صخره بوديم ماهى را از ياد بردم و شيطان مرا به فراموشى كشيد كه با تو نگفتم و ماهى را بديدم كه در دريا به راه مىرفت . » و موسى شگفتى كرد و بازگشت تا به صخره رسيد و ماهى را ديد كه به دريا همى رفت و موسى به دنبال آن بود و عصاى خويش پيش گرفته بود و آب را با آن پس مىزد و به دنبال ماهى مىرفت و ماهى به هر كجا از دريا مىرسيد خشك مىشد و صخره مىشد