محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
268
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پادشاه از جام خود بپرس كه برادر من كجاست ؟ » و يوسف به جام زد و گفت : « برادرت زنده است و شايد او را ببينى » . بنيامين گفت : « هر چه مىخواهى با من بكن كه اگر او خبر دار شود مرا نجات خواهد داد . » و يوسف بدرون رفت و بگريست آنگاه وضو گرفت و برون آمد و بنيامين گفت : « اى پادشاه مىخواهيم به جام خويش بزنى كه با تو بگويد كى آن را دزديده و در بار من نهاده است . » و يوسف به جام زد و گفت : « جام من خشمگين است و مىگويد تو كه ديدى كه پيش كى بودم ، چگونه مىپرسى كه مرا كى ربود . » گويند : پسران يعقوب به وقت خشم خطرناك مىشدند و روبيل خشمگين شد و گفت : « اى پادشاه ترا به خدا ما را رها كن و گر نه چنان نعره مىزنم كه همه زنان باردار مصر بچه اندازند » موهاى تن روبيل سيخ شده بود و از جامه اش بيرون زده بود و يوسف به پسر خويش گفت : « بر خيز و پهلوى روبيل بنشين و او را لمس كن . » و چنان بود كه وقتى يكى از پسران يعقوب خشمگين شدى و يكى ديگر او را لمس كردى خشم از وى برفتى . روبيل گفت : « اين كيست ، به خدا در اين شهر تخمه اى از يعقوب هست . » يوسف گفت : « يعقوب كيست ؟ » روبيل به خشم آمد و گفت : « اى پادشاه از يعقوب چنين ياد مكن كه وى دوست خدا ، پسر ذبيح خدا ، پسر خليل خدا است . » يوسف گفت : « بنا بر اين گفتهء تو درست است . » گويد و چون يوسف برادر خويش را به زندان كرد و به حكم برادران بر او تسلط يافت و ديدند كه راهى براى نجات او نيست ، خواستند كه چيزى بگيرد و او را رها كند ، گفتند :