محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
261
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را بشناخت ولى آنها وى را نشناختند و چون آنها را بديد گفت : « كار خويش را با من بگوييد كه شما را بشناسم . » گفتند : « ما گروهى از مردم شاميم . » گفت : « چرا اينجا آمدهايد ؟ » گفتند : « آمدهايم آذوقه بگيريم . » گفت : « دروغ گفتيد ، شما جاسوسيد ، شما چند نفريد ؟ » گفتند : « ده نفر » . گفت : « شما ده هزار نفريد . هر يكى به هزار نفر ، قصه خويش بگوييد » . گفتند : « برادريم و فرزندان مردى راستگوييم . ما دوازده نفر بوديم و پدرمان يك برادر را بسيار دوست داشت و او با ما به صحرا آمد و آنجا هلاك شد و او از همه برادران به نزد پدر محبوبتر بود . » گفت : « پس از او پدرتان علاقمند كى شد ؟ » گفتند : « يك برادر ديگر كه كوچكتر از او بود » . گفت : « چگونه دعوى مىكنيد كه پدرتان صديق است و او به جاى برادر بزرگتر برادر كوچكتر را دوست دارد . اين برادر كوچكتر را بياريد من ببينم ، و اگر نياريد پيش من پيمانه نداريد ، و نزديك من مشويد . » گفتند : « با پدرمان سخن مىكنيم . » گفت : « يكى را به گرو دهيد كه برگرديد » . و آنها شمعون را به گرو دادند . از ابن اسحاق روايت كردهاند كه وقتى يوسف محنت مردم را بديد همه را برابر گرفت و به هر كس بيش از يك بار شتر نداد و يكى نمىتوانست بار دو شتر بگيرد كه همه را برابر مىداد و برادرانش چون كسان ديگر آمدند كه از مصر آذوقه بگيرند و يوسف كه آنها را شناخت ، بفرمود تا هر يك از برادرانش را يك بار شتر دهند و