محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

259

تاريخ الطبرى ( فارسي )

لاغر ، سالهاى خشك بىحاصل بود و هفت خوشه سبز و هفت ديگر خشك سالهاى حاصلخيز و سالهاى بىحاصل بود و چون يوسف تعبير آن با بنو بگفت وى پيش شاه رفت و سخنان يوسف را با وى بگفت و پادشاه بدانست كه گفتار وى راست است و گفت : « او را پيش من آريد » و چون فرستاده بيامد و يوسف را پيش شاه خواند يوسف گفت : « پيش خداوندگارت باز گرد و از او بپرس : قصه زنانى كه دستان خويش ببريدند چه بود و پروردگارم از كيدشان با خبر است . » از ابن عباس روايت كرده‌اند كه اگر يوسف آن روز و پيش از آنكه شاه را از حكايت خود خبر دهد از زندان در آمده بود پيوسته در خاطر عزيز مىماند كه اين همانست كه قصد زن من كرد . و چون فرستاده پيش شاه برگشت شاه زنان را فراهم آورد و گفت : « قصه شما چه بود كه يوسف را به خويشتن خوانديد . ؟ » و زنان چنان كه در روايت سدى هست ، گفتند : « خدا نكند ، ما هرگز بدى از او نديديم ولى زن عزيز به ما گفت كه وى را به خويشتن خوانده و با او به خانه در آمده است » و زن عزيز گفت : « اينك حق نمايان شد و من او را به خويشتن خواندم و او راستگوست . » يوسف گفت : « اين رفت و آمد فرستادگان شاه دربارهء كار زنان براى آن بود كه آقاى من اطفير بداند كه در غياب وى در مورد زنش راعيل با وى خيانت نكرده‌ام و خدا كيد خائنان را رهبرى نكند . » و چون شاه حال و امانت يوسف بدانست گفت او را بياريد كه از خاصان خود كنم و چون بيامد و با او سخن كرد گفت : « تو اكنون به نزد ما امين و نيرومندى » . و يوسف به شاه گفت : « خزاين اين سرزمين را به من سپار . » از يونس روايت كرده‌اند كه فرعون بجز انبارهاى خوردنى ، خزاين بسيار داشت و همه را به دو سپرد و كار قضا را به دو داد و حكم وى نافذ شد . از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه چون يوسف به شاه گفت : « خزاين اين