محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

252

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اطفير خريدار يوسف بزن خود ، كه به روايت ابن اسحاق راعيل نام داشت گفته بود او را گرامى دار باشد كه ما را به كار آيد يا او را به فرزندى گيريم و هم در روايت ابن اسحاق هست كه اطفير مردى بود كه با زنان كار نداشت و زنش راعيل زيبا بود و از شاهى و مال متنعم بود . و چون يوسف عليه السلام سى و سه ساله شد خدا عز و جل حكمت و علم به دو داد . مجاهد به توضيح آيه قرآن كه گويد : حكمت و علم به دو داديم ، گويد : « عقل و علم ، پيش از پيمبرى بود . » و چون به سن كمال رسيد صاحبخانه اش ، راعيل زن اطفير ، او را به خويشتن خواند و درها را ببست و چنان كه گفته‌اند محاسن يوسف را بر شمرد تا رغبت وى را برانگيزد . از سدى روايت كرده‌اند كه راعيل بود گفت : « يوسف موهايت چه نيكوست . » و او گفت : « نخستين چيزى است كه از تن من بريزد . » گفت : « چشمانت چه زيباست . » گفت : « نخستين چيزى است كه از تن من به خاك افتد . » گفت : « صورتت چه زيباست . » گفت : « خاك آن را بخورد . » و همچنان بگفت تا وى را راغب خويش كرد و قصد همديگر كردند و به خانه در آمدند و زن درها را ببست و يوسف خواست بند بگشايد و صورت يعقوب را بديد كه ايستاده بود و انگشتگزان مىگفت : « يوسف با او نياميز كه كسى چون تو تا وقتى كه با زن نياميزد چون پرنده آسمان است كه كس تاب وى نيارد . و چون بياميزى چون پرنده اى باشى كه به زمين افتد و از خويشتن دفاع نتواند كرد ، كسى چون تو تا وقتى با زن نياميزد چون گاوى نيرومند باشد كه به كارش نگرفته باشند