محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

248

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سخن دربارهء حكايت يوسف : يوسف و مادرش ، به زيبائى چنان بودند كه هيچكس نبود . از انس روايت كرده‌اند كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم فرمود يوسف و مادرش سخت نكو روى بودند و چون مادرش راحيل او را بياورد شوهرش يعقوب فرزند را به خواهر خويش داد تا پرستارى كند . و دنبالهء حكايت در روايت مجاهد است كه گويد : نخستين بليه كه براى يوسف رخ داد از عمه اش دختر اسحاق بود و او بزرگتر فرزند اسحاق بود و كمر بند اسحاق به دو رسيده بود كه به بزرگتر مىرسيد و هر كه در آن خيانت مىكرد متعلق به صاحب كمر بند مىشد و هر چه مىخواست دربارهء او ميكرد . هنگامى كه يوسف متولد شد يعقوب وى را به عمه اش سپرده بود كه پرستارى كند و عمه هيچكس را چون يوسف دوست نداشت و چون يوسف بزرگ شد ، به بلوغ رسيد و يعقوب به دو دل بست و پيش خواهر آمد و گفت : « خواهر ، يوسف را به من بده كه يك ساعت دور از او نتوانم بود . » عمه گفت : « به خدا او را رها نكنم . » يعقوب نيز گفت : « به خدا من نيز او را رها نكنم . » سپس عمه گفت : « چند روز او را پيش من بگذار كه او را سير ببينم شايد از او آرام گيرم . » و چون يعقوب از پيش خواهر برفت كمربند اسحاق را برگرفت و از زير لباس به كمر يوسف بست و گفت : « كمربند را گم كرده‌ام ببينيد كى برداشته است » و چون جستجو كردند آن را به نزد يوسف يافتند و عمه گفت به خدا او متعلق به من است و هر چه خواهم با او كنم .