محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

216

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابراهيم گفت : « خدا خورشيد را از مشرق بر آرد ، تو از مغرب در آر ! » و كافر ، حيرت زده شد ، و او را بىآذوقه پس فرستاد و ابراهيم سوى كسان خود بازگشت و بر تپهء خاكى گذشت و با خود گفت : « چرا از اين خاك بر ندارم كه پيش كسان خود برم و وقتى مرا ببينند دلخوش شوند . » و از خاك بر گرفت و پيش كسان خود شد و بار خود بنهاد و بخفت و زن او برخاست و بار وى را بگشود و آذوقه اى ديد كه بهتر از آن كس نديده بود و از آن بساخت و پيش آورد و در خانهء وى آذوقه نبود ابراهيم گفت : « اين از كجاست ؟ » گفت : « از آن خوردنى كه آورده بودى . » و ابراهيم بدانست كه خدا او را روزى داده است و ستايش او كرد . آنگاه خداوند فرشته اى پيش جبار فرستاد كه به من ايمان بيار و ترا بر - پادشاهيت وا گذارم . نمرود گفت : « مگر پروردگارى جز من هست ؟ » و فرشتهء ديگر آمد و همچنان گفت و نمرود نپذيرفت ، و سومى آمد و نمرود نپذيرفت . فرشته گفت : « تا سه روز جماعت خويش را فراهم آر » و جبار جماعت خويش را فراهم آورد . و خدا فرشته را بفرستاد و درى از پشه بر آنها بگشود چون خورشيد بر آمد از بسيارى پشه آن را نديدند و خدا پشگان را سوى آنها فرستاد كه گوشتشان را بخورد و خونشان را بنوشيد و جز استخوان نماند و شاه همچنان ببود و آسيبى به دو نرسيده بود و خدا پشه اى به سوى او فرستاد كه وارد بينىاش شد و چهار صد سال ببود كه سر او را با مطرقه ها مىكوفتند و رؤف بينىاش شد و چهار صد سال ببود كه سر او را با مطرقه ها مىكوفتند و رؤف تر كس براى وى آن بود كه مطرقه را با هر دو دست ميگرفت و به سر او ميكوفت ، چهار صد سال جبارى كرده بود و خدا چهار صد سال به اندازهء پادشاهيش او را عذاب كرد تا بمرد .