محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
187
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نميگرفتند . قاصدان فرمان يافته بودند كه بر ابراهيم فرود آيند و او و ساره را به اسحاق بشارت دهند . پانزده شب گذشته بود كه ابراهيم مهمان نداشته بود و غمين بود كه چرا مهمان نيامده و چون آنها را بديد خرسند شد كه مهمان نكو روى مانند آنها نداشته بود و گفت اينان را هيچكس جز خود من خدمت نكند و سوى كسان خود رفت و چنان كه خدا عز و جل فرموده گوساله اى بريان بياورد و پيش آنها نهاد كه دست نزدند و آزرده شد و نگران بود كه چرا از غذاى او نميخورند . گفتند : « بيم مكن كه ما را سوى قوم لوط فرستادهاند » . و ساره ايستاده بود و چون فرمان خداى را بدانست بخنديد كه از كار قوم لوط خبر داشت و او را به اسحاق بشارت دادند و از پى اسحاق به يعقوب ، يعنى پسر و پسر پسر و ساره به صورت خود زد كه اى واى من پير نازا ، فرزند خواهم آورد ؟ بعضى اهل علم گفتهاند كه در آن هنگام ساره نود ساله بود و ابراهيم يكصد و بيست سال داشت . و چون بيم ابراهيم برفت و بشارت تولد اسحاق و تولد يعقوب از پشت اسحاق آمد و از ترس آرام گرفت گفت : « ستايش خدا را كه به هنگام پيرى اسماعيل و اسحاق را به من دهد كه او شنواى دعاست . » از شعيب جبارى روايت كردهاند كه ابراهيم شانزده ساله بود كه وى را به آتش افكندند و اسحاق هفت ساله بود كه فرمان ذبح وى آمد و ساره نود ساله بود كه وى را بزاد و مذبح اسحاق دو ميل از خانهء ايليا فاصله داشت و چون ساره فرمان ذبح وى را بدانست دو روز بيمار شد و سوم روز بمرد . گويند : ساره در يكصد و بيست و هفت سالگى بمرد . از سعدى روايت كردهاند كه خدا فرشتگان را فرستاد تا قوم لوط را هلاك