محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
157
تاريخ الطبرى ( فارسي )
جز اين نگوييم كه بعضى خدايان ما آسيبى به تو رساندهاند » و چنان كه گفتهاند خدا سه سال باران به آنها نداد تا به محنت افتادند و گروهى را به طلب باران فرستادند كه قصهء آن در روايت حسان بكرى آمده كه گويد : « سوى پيمبر مىشدم و در ربذه زنى را بديدم كه گفت : مرا پيش پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم توانى برد ؟ » گفتم : « آرى » و او را برداشتم تا به مدينه رسيدم و به مسجد شدم و پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بر منبر بود و بلال شمشيرى به دست داشت و پرچمهاى سياه افراشته بود . گفتم : « اين چيست ؟ » گفتند : « عمرو بن عاص از غزا آمده . » و چون پيمبر صلى الله عليه و سلم از منبر به زير آمد ، پيش وى رفتم و اجازه خواستم و اجازه داد گفتم : « اى پيمبر خداى زنى از بنى تميم بر در است كه از من خواسته او را پيش تو آرم . » فرمود : « اى بلال به او اجازه بده . » گويد : و زن در آمد و چون بنشست ، پيمبر به من فرمود : « ميان شما و بنى تميم چيزى بوده است ؟ » گفتم : « آرى و شكست از آنها بود ، اگر خواهى كه دهنا را ميان ما و آنها فاصله كنى بكن » . و زن گفت : « اى پيمبر خدا پس حاجتمند تو كجا رود ؟ » گفتم : « من چون آن گوسفندم كه گرگى همراه برده باشد » و به دو گفتم : « ترا آوردم كه دشمنم باشى ؟ خدا نكند چون فرستادگان عاد باشم . » پيمبر صلى الله عليه و سلم فرمود : « فرستادگان عاد چگونه بودند ؟ » گفتم : « قصه را نيك دانم ، عاديان به قحط افتادند و كسان به دعاى باران