محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1597

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و در اين سال ابو جعفر بمرد و پسرش مهدى خليفه شد . و سعيد حرشى هر روز به مهدى نامه نوشتى و از معاذ شكايت كردى تا نامه رسيد به معاذ كه لشكر به سعيد حرشى سپار و هر چه خواهد به دو ده تا به حرب مقنّع رود . و نامه به سعيد رسيد كه زنهار در كار دشمن سستى نكنى . سعيد حرشى سپاه عرض كرد و از سمرقند بيرون رفت و گرداگرد قلعه بگرفت و جنگ مىكرد . برادر مقنّع قيرم ( ؟ ) به مبارزت بيرون آمد . اسيد بن جبرئيل بن يحيى او را بگرفت و بكشت و يكى از آن مقنّع در حصار كش بود با سى هزار مرد و زن و كودك ، و نام او قتوم بود . توبه كرد و با كشيان راست شد و سپيد جامگان كه با او بودند همه را بكشت ، و با مهتران كش سوى سعيد حرشى آمدند . شاد شد . و در ميان لشكر سعيد مردى بود كه بر ديوارهاى راست برشدى و بغايت سبك رو . او با دو تن بيعت كردند كه آن شب به هر نوع توانيم در حصار رويم . چون به در رفتند ، خارجه را مست يافتند . سرش برداشتند و پيش سعيد آوردند . ايشان را خلعت دادند . سپيد جامگان روز ديگر خارجه را بى سر ديدند و ندانستند كه كرد آن . خبر به مقنّع رسيد ، غمناك شد . سپاه به سرجمه داد . بعد از مدتى سرجمه به سعيد كس فرستاد كه اگر به زنهار تو آيم و ترا در اين قلعه راه دهم با من و ياران من بدى نكنى . سرجمه با سه هزار مرد بيرون آمد . سعيد ايشان را گرامى داشت . سرجمه در قلعهء بيرون بود و مقنع در اندرون . چون سعيد در قلعهء بيرون رفت ، مقنع بدانست كه كار نه نيك است . با صد زن خود بنشست ، و هر زنى را قدح پر مىكرد و زهر در آنجا مىكرد و بديشان مىداد . همه بر جاى بمردند . زنى بود با نوقه نام ، آن قدح در گريبان ريخت و خود را بيفگند . مقنّع برخاست و پيش غلامان رفت و همه را زهر داد و همه بمردند . با نوقه مىگويد : من او را ديدم همچون شترى مست ، شمشير در دست . و او را خادمى بود ، خادم را پاره پاره كرد ، و تنورى بود پر آتش . خود را در آن تنور افگند و مىگفت : چندين خلق را تباه كردم و عاقبت خود را مىبايد سوخت . و در آن تنور مىطپيد و مىغريد تا بسوخت . بانوقه چون بديد كه او هلاك شد ، بر بام قلعه آمد و گفت مىخواهى تا در قلعه بگشايم . سعيد گفت : مىخواهم . گفت : بدان شرط در بگشايم كه پيرايه ها و جامه هاى خاصهء مرا تصرف ننمايى و از خزينه ده هزار درم به من دهى . سعيد قبول كرد . اما تصوّر داشت كه مقنّع زنده است . بانوقه بيامد و در قلعه بگشاد و خلق در قلعه رفتند و آنچه قول كرده بود به جاى آورد . و خزانه ها برداشتند . و عبد الله بن عامر بن عمرو القرشى در آنجا