محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1565
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و جرك با خاصگيان خويش بيستاد و حرب همى كرد تا پانصد مرد از سپاه او كشته شدند و او را خسته كردند و از اسب بيفگندند . آنگه ياران او را برگرفتند و ببردند ، و شبيب به نهروان بنشست ، و همه دخل از حجّاج بگسست ، و كسى بر كوفه خليفت كرد . چون شبيب بشنيد كه حجّاج بن يوسف از كوفه برفت و به بصره شد ، او نيز از نهروان برفت و آهنگ كوفه كرد . و عروة بن المغيره خبر به حجّاج فرستاد [ كه شبيب آهنگ كوفه كرد ، چه فرمايى ؟ ] . آمدن شبيب به در كوفه به حرب اين روز كه حجّاج به بصره آمد ديگر روز نامهء عروه فراز آمد كه شبيب روى به كوفه نهاد . حجّاج كار بصره را دست باز داشت و بشتاب برفت و به كوفه باز آمد ، و خبر به شبيب شد كه حجّاج به كوفه بازگشت . شبيب بشتاب برفت تا پيش از حجّاج به كوفه اندر شود . حجّاج برفت و بتعجيل تا پيش از شبيب به كوفه اندر شود ، و حجّاج نماز ديگر به شهر اندر آمد ، و شبيب نماز شام بر در كوفه رسيد ، و او را گفتند حجّاج به شهر اندر شد . و شبيب سوگند خورد كه من امشب باز نگردم تا به كوفه اندر نشوم ، و حجّاج را بگفتند كه شبيب بر در كوفه فرود آمده است . گفت : امشب حرب نتوان كرد . در كوشك ببنديد تا فردا . و شبيب همى بود تا لختى از شب بگذشت . پس خويشتن را با ياران به شهر اندر افگندند و برفت و به در كوشك حجّاج شد . در بسته يافت . عمودى آهنين در دست داشت بزد بر در سراى . درى بود آهنين . و عمود اندر آن نشست ، و هنوز اثر آن پديد است . پس شبيب با ياران برفت و به مسجد بزرگ شد . چهار تن يافت از نيك مردان . ايشان را بكشت و برفت تا به در سراى . چون شب شد ، صاحب شرط حجّاج در بسته بود و غلامى و اسبى بر در سراى بود ، ببرد و برفتند و از شهر بيرون شدند . و الله اعلم بالصّواب . خبر حرب باز پسين ميان شبيب و اهل عراق پس حجّاج نامه كرد به عبد الملك به عراق ، و گفت : خداى تعالى نصرت از اهل كوفه باز گرفته است . از سپاه شام لشكرى فرست تا به حرب شبيب شوند . و چون سپاه عراق اين بشنيدند ، همه گرد آمدند و گفتند اگر اين سپاه شام بيايند و شبيب را بگيرند ، نام و آب ما بشود ، و عبد الملك نيز ما را روزى ندهد . پس همه سوى حجّاج آمدند و گفتند : ايّها الامير ، ما را سپاه شام به كار نيست ، ما