محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1557

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

. . . ابراهيم به دست خويش عبيد الله بن زياد به دوزخ فرستاد به يك زخم شمشير بزد به دو نيم كردش ، و يقين بدانست كه وى است ، كه شب بود . و عبيد الله بن زياد دايم با خود مشك داشتى كه متعرس بود و بوى آن مشك دور برفتى . چون ابراهيم او را بكشت ، غلام را گفت كه فرود آى و سر پسر زياد را باز كن . غلام گفت كه چه دانى كه پسر زياد است بدين تاريكى اندر ؟ گفت : از شمشير بوى مشك همى آيد ، و همچنان بود . خبر « حرب ابراهيم بن مالك اشتر با عبيد الله بن زياد ، كه در متن ما به اجمال آمده است ، در متن تاريخ طبرى به تفصيل آمده است ، چنان كه در دو نسخهء ص ( 322 q , b ) و صب ( 249 a , b ) ، و من متن آن را مىآورم : خبر حرب ابراهيم بن مالك اشتر با عبيد الله بن زياد و اين وقت كه مختار ابراهيم بن مالك الاشتر را باز خواند با آن هفت هزار مرد از بهر فتنهء كوفه ، چون فتنه بنشست ، ابراهيم را با آن هفت هزار مرد بازفرستاد و طفيل بن لقيط [ النخعى ] بر مقدمه كرد . چون به حد موصل اندر شد ، از آن سوى كه شام است ، رودى است كه آن را حرور ( ؟ ) خوانند از موصل بر پنج ميل . پسر زياد به لب آن رود فرود آمده بود ، و سال شصت و هفت اندر آمده بود ، و عمير بن الحباب السلمى از مبارزان شام بود ، بر ميسرهء عبيد الله بن زياد بود ، و ابراهيم بن مالك دوست وى بود . ابراهيم را كس فرستاد كه من زى تو آيم . چون شب اندر آمد عمير بن الحباب سوى ابراهيم آمد و با وى بيعت كرد و مختار را وعده كرد كه من روز حرب با همه سپاه زى تو آيم . ابراهيم گفت : ما را چه تدبير است ؟ فردا حرب كنيم [ يا كنده كنيم ] و گاهى چند صبر كنيم ؟ عمير بن الحباب گفت كه فردا حرب كن كه سپاه تو اندكى است و آن ايشان بسيار ، و تدبير حرب آن است كه سپاه اندك را روزگار نبايد برد ، و سپاه بسيار را صبر بيش بود . و ايشان امروز سپاه ترا ديدند كه فرود آمدند و از ايشان بترسيدند ، و چون روزگار بريد ، اندكى ايشان پديد آيد ، آن هيبت بشود ، و پسر زياد باك ندارد كه با تو يك سال صبر كند . ابراهيم گفت كه اكنون دانستم كه مرا همى نصيحت كنى ، و مختار مرا همچنين